مس!

از آن سنگهاي زيبا چندتايي را كه كوچكتر بودند روي ميز كارم چيده ام؛ از نگريستن در تن ِ بلورينشان خوشحال مي شوم. از انديشيدن به نخوه آفرينش آنها كه چون خود ما آدمها؛ زير فشار لايه هاي سخت و سنگين ِ زمين؛ قد كشيده و شكل گرفته اند! غرق در اوهام ِ دنياهاي دور مي شوم...شايد در هزاره هاي دور تن ِ من هم سنگي شود در دست آميزاده اي كه شيفته ِ ديدن ِ رگه هاي آهن و مس در تن سرد خاك است...

نازك!

ميدونم كه خدايي در كار نيست ولي اينم مي دونم كه ما آدمها از فرط بيچارگي و نااميدي به موجودي كه خود ساخته ايم مي آويزيم ساعت و ثانيه هاي بي حوصله ِ زيستنمان را و چه تنهاست انسان با اينكه مي داند ريسماني كه به او چنگ زده است چيزي جز يك نخ نازك و پوسيده نيست ولي بارها و بارها براي نجات خود از زنداني كه نام زندگي بر خود دارد به تكرار اين كار را مي كند و با هر باري كه به زمين سخت كوفته مي شود دوباره روي پاي شكسته اش مي ايستد و اين راه رفته را از اول طي مي كند...

وقفه!

دیگر از سفرهای دور و دراز پرهیز میکنم؛ از دیدنیهای ساخت دست ِ آدمها چندان خوشم نمی آید. چه باغ باشد چه برجی شیک و زیبا! اما از تخته سنگی ساده در کوههای شمال تهران نمی توانم گذشت؛ حتی وقتی پیششان نیستم به آنها فکر میکنم. به درختانی که کنار رودخانه آرمیده اند به آبشارهایی که مداوم و بی وقفه از بالای صخره ها سرازیر می شوند به آن ساقه های تازه روییده پونه ها به ریواس ها و ترشک ها و هر چیزی که در آن کوهستان ِ سربلند و خوشبخت خانه دارد...

امروز!

رفتم و رویا را زندگی کردم؛ در کنار جویباری کوچک زیر سایه سپیداری قدیمی و بلند خوابیدم. آفتاب و ابر؛ آسمان آبی و درختان شاد و سرسبز؛ اینها همسایگان امروزم بودند و من خوشحال از بودن در کنارشان...

جاري!

دوباره در آستانه جمعه اي ديگرم و در ذهنم مرور ميكنم كدام كوه كدام صخره گذرگاه من خواهد بود فردا را...تهران بدون اين كوهستان حتما ماوي و مسكن انسانهاي افسرده اي مي شد كه نمي دانستند از كدامين ريسمان بايد بياويزند روزهاي بي حوصله ِ تعطيلشان را...اما اكنون با حضور اين زيبارويان؛ عطش در گامهاي من مي رويد و نگاهم به سوي آنها مي چرخد...از دور از آن ستيغ ِ سفيد قله ها گويي مرا فرياد مي زند يك صدا: "كجايي اي ديوانه ِ ما بيا" و من راه ميفتم با هر قدم كه بالاتر مي روم از درون مي جوشم و مي خروشم...در آن اوجها هماغوشي با تو حتما قطره و ذره اي فرو افتاده از بهشت است در جان من و جاودان مي سازد حضور تو را تا ابد تا آخرين نفس...ديدار بعد از ديدار و اين نگاههاي بيشمار ِ ما هرگز رنگ نمي گيرد از آنگونه مردمان بر چهره هايشان دارند از نوع ِ تكرار...تو تازه مي كني جهانم را؛ تو از هم به لبخند مي گشايي لبانم را و من وقتي با توام از لب و از زبان و از دهان جز آنكه نام زيباي تو جاري شود هيچ نمي خواهم...

فتح!

عادت ندارم كه چشمانم را بر همه چيز اطراف ببندم و تنها هدفم پا گذاشتن بر فرق قله باشد و بس! من آرام راه مي روم؛ گلها و علفها و صخره و سنگ ها را مي نگاه مي كنم هر جاي زيبايي ديدم كه مرا از راه رفتن باز دارد همانجا ساعتي را اتراق مي كنم و سپس به سمت بالا رهسپار مي شوم. دنبال فتح و تصرف جايي نيستم بيشتر از آن ديدن و حظ بردن را دوست دارم...

حضور!

تقریبا دو ماه می شود به چند درختی که در آن چاردیواری دارم سرنزده ام! یاد زیبایی های کوه و دشت که می افتم حیفم می آید آنرا گذاشته یک روزم را با آن مستطیل دست ساخته که چند درخت را به گروگان آنجا گذاشته ام سر کنم و از این رو آرزو میکنم لااقل هفته ای یک بار خدا یا طبیعت هر کدام که آفریدگار باران است آنرا از آسمان فرو بریزد و آن چشم انتظاران را بی آنکه نیاز به حضور من باشد سیرابشان کند....

غرق!

یه روز خوب و بیادماندنی شد بیست و ششمین روز از اردیبهشت در همنشینی با دشت زیبای پیازچال؛ با نوشیدن چایی که از عطر و بویش مشامم مست میشد و با هر جرعه جانم چون پروانه ای خوشحال و رها در دست ِ باد از روی سبزه ها به روی برف و از آنجا پر میکشید و در کنار گلها می نشست و از بودن در این روز زیبا در آن اوجها و در آغوش زیبای کوهستان غرق در لذت شدم و رقصیدم و شنیدم که به نجوایی دلنشین تمام هستی در گوش ِ جانم آواز سرمستی و شادی سر میداد و من جز این از زندگی و بودن در این جهان هیچ نمیخواهم...

گمان!

خوشبختی کمی نیست که چشم بگشایی و لبخند تازه شکفته البرز را در قاب چشمانت میهمان کنی در آغاز صبح و اکنون که در پای کوهم گمان میکنم کمی از اراده و استواری اش در من است که توانسته ام رویای شبانگاهم را در واقعیت هم ملاقات کنم...

فکر!

اینبار از مسیر اوسون قصد فتح شیرپلا و پیازچال رو دارم و شاید اگر پاهایم یاری کنند از دارآباد برگردم؛ اگر نه؛ کمی کوتاه تر کرده از کلکچال راه ِ خانه را در پیش خواهم گرفت. یا مثل الان روی مبل خوابیده به کوه فکر میکنم یا واقعا در آغوشش در بهشت ِ آسوده ِ همیشه ام...چقدر میشه از بودن در کنار کسی که دوستس داری لذت ببری؛ من همین حس و حال را با او دارم...

یک!

احتمال اینکه با تیغ ژیلت وقتی داری ریشت رو میزنی خودتو زخمی کنی از یک به نودونه هم کمتر است و من نمی دونم چرا همیشه از یک به صد صعود میکنم!

زالو!

صد تومن ریختم و رفتم اضافه شدم به لیست دلالان گرامی ِ خودرو! اولا از تفاوت موجود بین قیمت آزاد و کارخونه ای نمیشه گذشت. دوما تمام این بالا و پایین شدن ها و توی صف خرید و فروش رفتن از سهام و سکه و خودرو و دلار همه دست بالاسری هاست و ما چاره ای جز همراهی نداریم باهاش. هرچند که در نظر دیگرانی که اینکارو نمیکنند زالو و جیره خوار به نظر میایم...

حال!

هیچ اعتقاد و علاقه ای به زیارت زنده و مرده آدمها ندارم! برای همین هم نمی دانم آنها که سه شبانه روز خودشان را توی اتوبوس حبس می کنند تا به یک کشور دیگر برای این کار و آویزان شدن از ضریحی که از فولاد و آهن ساخته و با طلا و هزاران چیزهای قیمتی دیگر از جیب خودشان آراسته و پرداخته شده چه حس و حالی دارند...

ساده!

يك سال پيش با مرد دنيا ديده اي مشورت مي كردم در مورد ادامه زندگي و نحوه سرمايه گذاري و گذران روز و ماه پيش رو. او هم گفت كه بهترين كار همين بودن در كوه و طبيعت است و گمان اينكه بتواني آرامش اينجا را در دهات و روستايي دور افتاده حتي پيدا كني از محالات است! من البته با شك و ترديد در حرفهاي او نگريستم و كار خود را كردم اما با گذشت ِ زمان ديدم كه حق با او بوده و اكنون تنها زمانهايي را غرق در شادي و سادگي ام كه در كنار درخت و چشمه اي نشسته و فارغ از بيش و كم ِ زندگي ام...

ويت بي!

يكي در مورد دور ماندن از پشه ها حسابي برام نسخه پيچيده! هيچ آدرسي هم نذاشته كه بشه در مورد صحت و سقم حرفاش سوال و جواب كرد. بهر حال هنوز خيلي مونده تا شب بشه و اون گربه سياهها از مخفيگاهشون بيان بيرون ولي من از همين الان ترس تو جونم رخنه كرده و اصلا" دوست ندارم ببينمشون...آدم به اميد زنده است و منم چاره اي جز اين ندارم كه فكر كنم شايد امشب نيايند شايد اصلا رفته باشند! جداي از اينكه ويتامين بي رو ما آدمها بعد از كلي تحقيق و تفحص تونستيم پيدا كنيم پشه با اون قدو قواره اش، چطور ازش سر در مياره! مگه اون بدبخت هدفش از خوردن خون ِ ما كسب و جذب ويتامين نيست كه با فهميدن اين موضوع قهر ميكنه و از سر جسدمون بلند ميشه ميره...!

اشرف!

از پشه ها متنفرم؛ درسته بدون اینکه تو بفهمی خونتو میخورن و میرن پی کارشون ولی قبل از اینکه شروع به کار کنن پنجاه دور ِ کامل با اون صدای زجرآور وزوزشون دور سرت میچرن و عملیات شناسایی ایذایی انجام میدن از هزار فش ِ خارمادر بدتر ِ برام! با هر بار شکستم در مواجه با این موجودات ریز و مردم آزار؛ از ته دل به اونی که گفته ما اشرف مخلوقاتیم بد و بیراه میگم...

نوازش!

امروز قرار بود تو خونه استراحت مطلق باشم اما صبح که بیدار شدم دیدم بعد از اینکه جمعه و اون هوای عالی رو از دست دادم نمی تونم شنبه رو هم تو رختخواب بگذرونم. این شد که بلند شدم زدم به کوه. رفتم تا پای آن چنارها که سالهاست تن مواج ِ همدیگرو در آغوش گرفته اند و از چشمه جاری در کنارشان نوشیدم و ساقه ِ ترد علفها را نوازش کردم و برگشتم...

داغ!

تقریبا تمام جونم توسط مهاجمان ناشناسی که ما آدمها نام سرماخوردگی و کرونا روی آنها گذاشته ایم به یغما رفته است! سومین شب پیاپی را در رختخواب و در خانه ام. سوار افتاده ای را می مانم که هزار اسب به تاخت از روی تنش گذشته اند...! گاهی از سرما مثل بید می لرزم گاهی هم تب از درون شعله ورم می سازد...از قرص و شربت و چای داغ هم کاری ساخته نیست...

بیشتر!

به گمانم از سوراخ سوزن رد میشیم و از دروازه نه! گاهی در مورد تمام ما آدمها صدق میکنه! امروز با ریزش صدهزار واحدی بازار قطعا میلیونها از حسابم کم شد ولی من همین الان دارم تو سایت خرید اینترنتی در به در دنبال تخفیف بیشتر میگردم...!

امتحان!

دلم‌ کوه میخاد؛ نه یکبار که هزار بار و بیشمار! البته این آرزو را ندارم که کاش بیکار بودم و هر روزم را در کوهستان می گذراندم که آن هم یکنواخت و خسته کننده بود اما اینکه دو روز کار کنم و روز سوم بزنم به کوه و دشت انتخاب خوبی است و اگر پای خوب ِ کوهنوردی داشتم حتما این شیوه را امتحان میکردم ولی اکنون که خودم تنها هستم همان جمعه ها و چهار روز در ماه برایم مناسب است...

قطره!

من وقتی در کوهم؛ شمرده و آرام راه می روم؛ تک تک آن ساقه های تازه روییده علفها را در کنار هر گامی که برمیدارم خوب نگاه میکنم. بالاترین ستایش در نظر من لایق ِ مام ِ طبیعت است؛ این مادر ِ بخشنده و پذیرنده با آغوش گرم و گشوده...و خوب می دانم که اگر او نبود؛ نه من زندگی داشتم و نه تو گذرت به آن آبشار بی همتا می افتاد که قطره های کوچک آب زیر تابش گرم آفتاب از بالای آن صخره ها فرود می آمدند و شکوه می آفریدند تا که لحظه های این روز ِ جمعه اردیبهشتی را رنگین و آهنگین سازند برای دیدار نگاه های ما...

دوست!

من در کنار طبیعت بودن را بیش از هر چیزی در این دنیا دوست دارم! اینکه امروز و درست در نیمه ِ اردیبهشت تونستم سنگان و آبشار زیبایش را ببینم شادمانم و اینکه من با گروهی ۲۵ نفره همراه بودم و نتوانستم بیشتر و آنچنان که میخواستم از بودن در کنار عشقم لذت ببرم دلگیرم...بارها و بارها بین ما از این دیدارها بوده است اما هیچ کدامش تاکنون مثل دیگری نبوده! هر بار تازه و تازه تر و بعد از هر دیدار من عطشناک تر از پیش می خواهم که بیش و بیشتر از این جام ِ سکرآور سرکشم و از شور ِ عشق جان و جهانم را واله و مست سازم...دیدار دوست تا همیشه اینچنین بادا...

یکی!

رفتم و دیدم؛ اکنون خوشحالم و پر از انرژی! کاش هر دیداری اینگونه بود تو را مشتاق و مشتاق تر میکرد! شاید علت این است که هیچ دروغی بین ما نبود او زلال بود و جاری او بخشنده بود و روح نواز و من عاشق و شیفته ِ بوسیدن و بوییدن تن و روی زیبای او...در هم آمیختیم و یکی شدیم و آن لحظه های کوتاه ِ دیدار تا زنده ام با من و چشمانم می ماند و در تمام ِ بودنم جاری است...

مدفون!

هر چند دشوار است بیدار شدن در روز ِ تعطیل ولی شدم و اکنون خوشحالم که یکبار دیگر نمی دانم برای چندمین بار می خواهم که در پای آبشار سنگان روح و جانم را مدفون سازم و نوازشش دهم تا که از غم‌ روزگار کمی آسوده گردد...

جا!

زندگي تكه هاي زيباي چيده شده كنار هم نيست كه تو بنشيني و از نظاره ِ آن ها لذت ببري! بايد از همين درهم ريختگي و مشكلات و درگيريهاي روزمره بتواني آنچه را مي خواهي بيرون بكشي و خوش باشي وگرنه قطار امروز از اين محل و اين شهر خواهد گذشت و تا تو سر بلند كني رفته و تورا اينجا جا گذاشته است...

تب!

قرارم با خودم هفته اي يك روز در كوه بودن است و فردا نوبت عمل به اين وعده ِ من است! هر چند كه سازو برگ آنچناني نمي خواهد اين ديدار و من آماده ام هميشه براي اينكار ولي از همين الان هيجان روبرو شدن با يار غرق در تب و تابم كرده است و از اين حالم خود شادمانم و بيقرار... در آخر بايد بگويم مقصدم شهران و سنگان و طبيعت زيباي آنجاست اينبار...

ماست!

قدرشناس بودن هم انگار خصلتي هست كه ناياب و نادر است! حتي درون اعضاي يك خانواده؛ هيچ كس احتياجي نمي بينه به خاطر وظيفه اي كه بر دوش ِ تك تك ِ اونها بوده و تو به تنهايي انجامش دادي؛ يه تشكر خشك و خالي كنه و تازه طلبكارم هستن! خب تو همچين موقعيتي منم همشون رو ميذارم تو ليست سياه و كاري به كارشون ندارم تا بدونن يه من ماست چقد كره ميده...!

واحد!

خيلي وقته فهميدم كه نظريه نسبيت فقط تو فيزيك و نور و كيهان و ستاره ها كابرد نداره و تو زندگي روزمره ما آدمها هم دقيقا حاكم هست! جزيياتش رو اوني مي تونه درك كنه كه توي يه مخمصه اي گير افتاده باشه و هي زور بزنه به طرف مقابلش حالي كنه كه مثلا نظر من درسته و واقعيه و اون اشتباه داره برداشت مي كنه قضيه رو! و البته كه در آخر دست از پا دراز تر مجبوره بهش بگه كه حق با توعه و بياد تو خلوتش بشينه و اشك بريزه كه آدمها و دنياشون چقدر مي تونه متفاوت باشه؛ تنها به اين خاطر كه دارن از دريجه مختلف به يك موضوع واحد نگاه مي كنن...

خوب!

به قول اون ترانه؛ هدفا مشخص ِ ولي همچنان روزهاي پر تشويشي رو دارم از سر مي گذرونم! بعضي وقتا يه سري از مشكلات رو هيچ كاريش نميشه كرد و فقط بايد تحمل كني و زجر بكشي و روز و شبهاتو تو استرس و سردرگمي بگذروني تا يجوري تموم بشه و از مهلكه نجات پيدا كني و اينكه بعد از اون چقدر از تن و توانت باقي مي مونه خدا مي دونه! گاهي با خودم فكر مي كنم اگر اين سختي ها و مشكلات لاينحل تو زندگي ما آدمها يش نياد احتمالا تا هشتصد سال هم زنده مي مونيم و آخرش نمي دونم از چي و چرا بايد بميريم...به وضوح دارم حس مي كنم كه قلبم داره ترك مي خوره و موهام بيشتر از ديروز سفيد شدن؛ داخل اين تونل ِ تاريك با هر قدمي كه كوركال كورمال رو به جلو بر ميدارم؛ سر و دستم به در و ديوار مي خوره و خونين و مالينم ولي راهي جز رفتن نيست اين را هم خوب مي دانم...

منطق!

"روح بزرگت را ميان ِ دستانت پنهان كن كه بزرگ بودن در ميان مردمان ِ كوچك دشوار است"

اين جمله را جايي خواندم و به دلم نشست شايد به اين علت كه شرح حال ِ اين روزهاي من است. نه البته هميشه و براي تمام عمر اما در برخي موارد به نظر مياد كه بلند نظري داشته ام اما كوچك شمرده شده است اين كارم از طرف ِ اطرافيانم و من با ديدگاه و منطق خودم هرگز نتوانستم آنها را به ديدن واقعيت ها مجابشان كنم...زود باشد كه زمان؛ حقيقت را روشن كند.