مس!
از آن سنگهاي زيبا چندتايي را كه كوچكتر بودند روي ميز كارم چيده ام؛ از نگريستن در تن ِ بلورينشان خوشحال مي شوم. از انديشيدن به نخوه آفرينش آنها كه چون خود ما آدمها؛ زير فشار لايه هاي سخت و سنگين ِ زمين؛ قد كشيده و شكل گرفته اند! غرق در اوهام ِ دنياهاي دور مي شوم...شايد در هزاره هاي دور تن ِ من هم سنگي شود در دست آميزاده اي كه شيفته ِ ديدن ِ رگه هاي آهن و مس در تن سرد خاك است...