یه روز خوب و بیادماندنی شد بیست و ششمین روز از اردیبهشت در همنشینی با دشت زیبای پیازچال؛ با نوشیدن چایی که از عطر و بویش مشامم مست میشد و با هر جرعه جانم چون پروانه ای خوشحال و رها در دست ِ باد از روی سبزه ها به روی برف و از آنجا پر میکشید و در کنار گلها می نشست و از بودن در این روز زیبا در آن اوجها و در آغوش زیبای کوهستان غرق در لذت شدم و رقصیدم و شنیدم که به نجوایی دلنشین تمام هستی در گوش ِ جانم آواز سرمستی و شادی سر میداد و من جز این از زندگی و بودن در این جهان هیچ نمیخواهم...