كيان!

كيان پير فلك! تو پير نشدي و به جاي تو ما مانديم و پير شديم. از ديدن نگاه مهربان تو؛ از شنيدن حرفهاي تو با آنهمه شيرين زباني كه تو داري؛ بارها و بارها ساعتها و روزها گريه كردم با شنيدن صداي كودكانه ات. شايد همين از دست من ِ بيچاره و ناتوان بر مي آيد شايد! خاك بر سر من كنند كه اينچنين دست و پا بسته ام. دوست دارم معجزه اي اتفاق بيفتد تا كه باور كنم خدايي هست و رنگين كماني... دوست دارم تو دوباره برايمان حرف بزني از كار دستي ها و از اختراعاتت با اون لحن و لهجه قشنگت... مهربان كودك ِ ديار نامهرباني ها؛ كاش از بستر خاك سرد برخيزي و دوباره برايمان شيرين زباني كني؛ با اشك در چشمم هميشه يادت مي كنم تا آخرين لحظه اي كه زنده هستم؛ هرچند كه مي دانم زندگي در قفسي كه دژخيمان ِ وحشي نگاهبان آنند از مرگ هم بدتر است...

غلاف!

تنه نه چندان قطورش را در دستم گرفته به آرامی تکانش دادم؛ در یک آن؛ زمین زیر پایم پر شد از مخروطهای قهوه ای رنگی که حتی با لمس پوستشان؛ تنم پر از لذت میشد! می دانم که کسی باور نخواهد کرد به جز در زاگرس؛ بتوان در دامن ِ البرزکوه؛ درست در جایی مشرف به تهران؛ بلوط پیدا کرد! خود من هم هنوز در بهت و ناباوری ام که چگونه ممکن است این میوه های تخم مرغی شکل را که درون غلافهای زیبا آرمیده اند در چند قدمی خانه ام یافته باشم...

پیازچال!

امروز دوباره پا در راه خانه ِ دوست گذاشتم و دیداری تازه کردم. رفتم و با خسته تر شدن پاهایم؛ گویی که زمین تمام سنگینی اش را روی دوش من ِ تنها گذاشته باشد؛ کم رمق و سخت اما مدام و پی درپی؛ رو به بالا حرکت کردم؛ مه ِ غلیظ و سرد بسیار سبکبال تر از من؛ از روی صخره و سنگ به هر سمتی که باد فرمان می داد در پرواز بود! از هجوم لشگر ترس و حضور پرشکوه کوهستان؛ همه را یک امروز میهمان بودم من. و کجا جز کوهستان؛ می توان چنین میهمانی گرفت! قدم روی برف تازه فرود آمده از آسمان گذاشتم و راهم را تا به چشمه پیازچال؛ به پیش بردم؛ در آن سرمای لرزه افکن؛ آتشی برپا کردم و چایی ساختم و نیمرویی آماده تا که شمار روزهای مانده در ذهن و جانم یکی افزوده گردد...

بهشت!

در جایی میان کوههای بلند و سخت گذر؛ کنار دریاچه ای آبی رنگ خانه دارم من. به دور از نگاه هر جنبنده ای که نام‌ انسان برخود دارد. با روباههایی که خز سپیدشان جز سیاهی چشمان؛ تمامی تنشان را پوشانده است همسایه ام. جویباری کوچک از پای درختی در همین نزدیکی شر شر کنان به پایین دست ِ دشتی سرسبز روان است و من هر روز صبح را با انعکاس نور روی گیسوان آب از خواب دیشبم بیدار می شوم. در این جویبار زیبا دستی به آب می برم و از خنکای عریان او لرزان و رقصان درون ِ کلبه ِ کوچک تنهایی ام می خزم. تمام روز و شبانم به تماشا می گذرد و دریغ که از دیدن خسته شود چشمانم. فردا می آید و فرداهای بی شمار از پی او و من به یاد ندارم که آرزویی جز بودن در این بهشت به خاطرم خطور کرده باشد...

برف!

امروز صبح که بیدار شدم؛ انگار که کوچه ها را دست پاییز شسته باشد؛ خیس و جارو شده بود؛ دریافتم که وقتی من در خواب ناز بوده ام؛ آسمان مهربانی اش را بر سر شهر فرو ریخته است. سر از زمین برداشته به کوههای شمال تهران نگاهی انداختم. کلاه سپیدی بر سر و لباس سیاه خزان بر تنشان. زیبا و دلبر و من با حسرتی در دل دوباره و دوباره نگاهشان میکنم و می دانم که به آنی آفتاب این سخاوت سرد آسمان را به یغما خواهد برد و از یاد خواهم برد که دوازدهمین روز آبان اولین برف در تهران باریده و من در خواب بودم...

خزان!

پاییز امسال در تهران؛ کم شباهت ترین فصل شد به فصل خزان ِ من که با هر گذرم به دامن ِ کوهستان؛ درختان را خیس از رد ِ عبور باران می یافتم بر روی تن ِ سیاهشان که بی برگ ایستاده اند کنار جویباران. اما این روزهای بی طراوت و غبار گرفته دیگر هیچ نشانه ای از آن پاییزهای رویایی و خیس گذشته ام؛ ندارند. انگار که خزانه ِ رنگ این فصل هم به پایان رسیده و آن‌ اعجاز زیبا را به فراموشی سپرده است. زیستن بی رنگ و بی باران در فصل هزار رنگ خزان؛ نه به زندگی می ماند که شبیه تر است به بودن ِ مردگان...

خوشبخت!

وقتی که بهار بود با تو بودم. آن روزها که برف بود و قطره قطره های برفاب رها روی سبزه و علف و خاک! و سر برآوردن ِ آرام و پر طراوت ِ بوته های ریواس؛ پونه و آویشن و عطری که از نو زندگی می ریخت در جام همه مردگان؛ بهار پر رست و رویش از منزل سبز کوهسار رخت بر بست و خانه به تابستان خشک و سوزان سپرد و من تن به تیغ ِ آفتاب دادم تا که سیاهی های روحم‌ را از این جایگاه مانده در دست افسردگی ها برهاند و اکنون که خزان از راه رسیده است با برگهای فرو افتاده درختان بر روی زمینی که می رود تا که چشم بر هم گذارد و در خوابی عمیق فرو رود و من دوباره در رویشی از گونه ای دیگر تماشاگرم این دفتر رنگارنگ طبیعت را و "چقدر" را چگونه می توانم اندازه و مقیاس بگیرم که خوشبختی اکنونم چقدر است...

تمام!

هفته ای یک روز؛ چهار بار در ماه اگر که تکرار شود روزهای خوشبختی ام؛ در پایان یک سال از زندگی؛ می دانم که اینگونه حدود دو ماهش را با تو زیسته ام. باقی اگر که به روزمرگی و غم و غصه هم بگذرد؛ خیالی نیست. و تمام این ثروت بی پایانم را از کوه و همنشینی با او تا به امروز و تا همیشه ِ زندگی اندوخته ام و هیچ اندوهی اگرچه بزرگ؛ وقتی که در آغوش مهربان ِ توام؛ با من و جانم؛ کاری نمی تواند کرد که تو دنیا دنیا؛ آرام و قرار در نگاهت جاریست و من جرعه های می ناب را با اشک شوقی که در جام ِ چشمانم نشسته است پی در پی؛ سر میکشم و مست از این هماغوشی ام؛ گویی که تازه پای به این دنیای زیبا گذاشته باشم؛ سرشار از خوشی و سرمستی می شوم...