كيان!
كيان پير فلك! تو پير نشدي و به جاي تو ما مانديم و پير شديم. از ديدن نگاه مهربان تو؛ از شنيدن حرفهاي تو با آنهمه شيرين زباني كه تو داري؛ بارها و بارها ساعتها و روزها گريه كردم با شنيدن صداي كودكانه ات. شايد همين از دست من ِ بيچاره و ناتوان بر مي آيد شايد! خاك بر سر من كنند كه اينچنين دست و پا بسته ام. دوست دارم معجزه اي اتفاق بيفتد تا كه باور كنم خدايي هست و رنگين كماني... دوست دارم تو دوباره برايمان حرف بزني از كار دستي ها و از اختراعاتت با اون لحن و لهجه قشنگت... مهربان كودك ِ ديار نامهرباني ها؛ كاش از بستر خاك سرد برخيزي و دوباره برايمان شيرين زباني كني؛ با اشك در چشمم هميشه يادت مي كنم تا آخرين لحظه اي كه زنده هستم؛ هرچند كه مي دانم زندگي در قفسي كه دژخيمان ِ وحشي نگاهبان آنند از مرگ هم بدتر است...