امروز دوباره پا در راه خانه ِ دوست گذاشتم و دیداری تازه کردم. رفتم و با خسته تر شدن پاهایم؛ گویی که زمین تمام سنگینی اش را روی دوش من ِ تنها گذاشته باشد؛ کم رمق و سخت اما مدام و پی درپی؛ رو به بالا حرکت کردم؛ مه ِ غلیظ و سرد بسیار سبکبال تر از من؛ از روی صخره و سنگ به هر سمتی که باد فرمان می داد در پرواز بود! از هجوم لشگر ترس و حضور پرشکوه کوهستان؛ همه را یک امروز میهمان بودم من. و کجا جز کوهستان؛ می توان چنین میهمانی گرفت! قدم روی برف تازه فرود آمده از آسمان گذاشتم و راهم را تا به چشمه پیازچال؛ به پیش بردم؛ در آن سرمای لرزه افکن؛ آتشی برپا کردم و چایی ساختم و نیمرویی آماده تا که شمار روزهای مانده در ذهن و جانم یکی افزوده گردد...