خیال!
آدمها در شهر دارند از تشنگی هلاک می شوند و من به درختان کوچکی فکر می کنم که در کنار آن جویبار نحیف و بی رمق زندگی می کنند! فردا را به مناسبت تازه ای در کشور تعطیل کرده اند! نه برف و برودت است و نه بی برقی بلکه دیگر آب هم نیست! کسانی که خود را نایب آن همیشه غایب می دانند و گماشتگان مستقیم خدا طبیعی است که خود را ملزم به پاسخگویی به مردمان درمانده ای که اسیرشان شده اند سالهای سال، نمی دانند و من یقین دارم هیچ خدایی وجود ندارد نه در ورای زمین و زمان و هفت آسمان و نه حتی در خوش ترین خواب و خیالهای دور من...!