خیال!

آدمها در شهر دارند از تشنگی هلاک می شوند و من به درختان کوچکی فکر می کنم که در کنار آن جویبار نحیف و بی رمق زندگی می کنند! فردا را به مناسبت تازه ای در کشور تعطیل کرده اند! نه برف و برودت است و نه بی برقی بلکه دیگر آب هم نیست! کسانی که خود را نایب آن همیشه غایب می دانند و گماشتگان مستقیم خدا طبیعی است که خود را ملزم به پاسخگویی به مردمان درمانده ای که اسیرشان شده اند سالهای سال، نمی دانند و من یقین دارم هیچ خدایی وجود ندارد نه در ورای زمین و زمان و هفت آسمان و نه حتی در خوش ترین خواب و خیالهای دور من...!

برقرار!

از خواب بیدار می شوم سر ساعت چهار پنج شش! یکسره تا صبح نمی توانم در بستر و چشم‌ بسته بمانم گویا هنوز سر ساعت منتظرم تا صدای مهیب انفجار را بشنوم و لرزش در و دیوار خانه را ببینم! جمله هرگز آن آدم قبل از جنگ نخواهم شد را کاملا درک می کنم! ما پیش از تولد هم‌ گناهکار بوده ایم که اینجا و در سیطره این به ظاهر آدمیان پا به این جهان گذاشته ایم! دنیای درون و بیرون همه به هم ریخته و مغشوش است و دیگر امیدی نیست تا آرامش برقرار شود!

دست!

نمی دانم چرا دیگر آن ستاره سوسوزن دور دست که از روزن میان ابرهای تن سیاه که اکنون آسمان شهر را پر کرده اند، برایم پیغام شاعرانه ای ندارد! نمی دانم این جنگ و وحشی گری که اخیرا" رخ داد به جز این چه چیزهای دیگری را در جهان تغییر داد! حالم از همه چیز به هم می خورد! از بودن در میان مردمان این شهر از زیستن در این خانه و این کوچه! کاش یکی بود با معجزه ای در دست که کمی از آرزوهایمان را عملی کند!

قطره!

من تا امروز هیچ تابستانی را اینقدر خشک و کم آب ندیده بودم در تهران! تمام چشمه ها بی رمق و کم جان شده اند و در رودخانه درکه و دربند هیچ آبی جاری نیست! خدا هم گوشش از دعا و درخواست پر شده و گویا دیگر هیچ اجابتی در کار نیست! درختان چگونه طاقت می آورند تا باریدن اولین باران! در کشور همسایه در هر دو سمت ما سیل راه می افتد و ما از تشنه کامی در هلاکیم! این ابرهای سفید و پرتعداد به کدامین دیار می روند از بالای سر ما و چرا یک قطره باران هم بما نمی دهند!

درخت!

دیروز چندین نهال گردو که از سه سال پیش تابستانها بهشون آب میدم را ملاقات کردم! حسابی بزرگ شده اند و به گمانم باید مستقل شده باشند و بی نیاز از حمایت من! اما میترسم زودتر از زمان موعود رهایشان کنم و آسیب ببینند! از دره و نهر آبی که به زحمت در حرکت است فاصله زیادی ندارند ولی نمی دانم ریشه های کوچکشان توانسته است تا آب برسد یا نه! به گمانم بدترین آفریده های این جهان ما آدمها باشیم با این همه خسارتی که برای درخت و آب و طبیعت برجای گذاشته ایم!

درمانده!

به جز خشم و درماندگی و حسرتی از پی آن، از زیستن در این روزها و شبها در این سرزمین که جز خائنان کسی ارج و قرب ندارد، حاصلم نیست! ابلهان و سفیهان بر ما چرا حاکم شدند در تمام این سالها و به کدامین گناه اسیر دست آنان مانده ایم تا آخرین دم! گرگ و کفتارهای انسان نما تا کی بر طبل جنگ های عبث و پوچ خواهند کوبید و خون مردمان را خواهند ریخت بی آنکه سیری پذیر باشد خوی اهریمنیشان! خدایی اگر هست، چه نیازی است تا از زبان ما بشنود که خواهشمان از او چیست مگر خود نمی داند و نمی بیند رهایی از دست این دژخیمان تنها نجوای هر ساعت و هر لحظه ما درماندگان است و بس...

اسیر!

نمی دونم اگر زندگی شهری را رها کنم و به یک خونه باغ پناه ببرم چه می شود؟ شاید اینقدر کار کنم که خیلی زود از کار افتاده بشم! چون تو یک زمین دو هکتاری انواع و اقسام کارها هست برای انجام دادن که لاجرم خودت باید آستین بالا بزنی و نمی شود کارگر تمام وقت برای چیزی بگیری که ازش درآمدی نداری! کاش یه مشاور کارکشته داشتم و باهاش صحبت میکردم در این مورد. با زندگی در ویلا و زمین خیلی محدود که داخل یه چاردیواری اسیرت کرده البته حال نمیکنم...

مردمان!

فردا اگر بتوانم راهی کوه و طبیعت می شوم! رودخانه های کم رمق تهران که روزگای پر جوش و خروش بودند اکنون فقط باریکه ای از آب را از روی صخره ها به پایین می آورند و در تن داغ ماسه ها فرو می ریزند! تن خاک هر روز تشنه کام تر از پیش می شود و آسمان هم هیچ رحم و مروتی ندارد که قطره ای باران ببارد! خدا در خوابی عمیق در سیاه چاله ای دوردست به سر میبرد و از خیال زمین، فکر و ذهنش به تمامی آسوده است! و من در میان این مردمان کهنه پرست به پر کردن روزهایم از خواب و روزمرگی ادامه می دهم تا که دست مرگ نامم را از شاخه زندگی برچیند...!

شاید!

برای گربه امروز و دیروز تفاوتی ندارد! او در کمین کلاغهای پشت حصاری که از شاخه های درخت توت بافته اند نشسته است! ظرفهای خالی قورمه سبزی نذری در تمام پارک پخش است! از نیمکت چوبی که من رویش نشسته ام آتش بلند می شود و تابستان از انقلاب، چند روزی است که دارد دور می شود! خورشید پدید آورنده تمام هستی بر روی زمین است و گویی خود نیز می خواهد با پرتوهای سوزانش، نقطه پایانی بر زیستنمان بگذارد! از خوابیدن مدام در خانه حوصله ام سر می رود و کنار این درختان شاید بتوان تفاوتی ایجاد کرد بین مردن و زیستن!

موهوم!

بدترین نوع تعطیلی تو‌این مملکت این روزای به ظاهر عزاست! نه تو خونه سرت گرمه نه تو خیابون چیزی که مطابق میلت هست رو میتونی ببینی! یه عده آدم کلاش دور هم گرد اومدن و در حال عربده کشی و جفنگ گفتنن! واضحه که ما وحشی هستیم و این اصلا نیاز به دلیل بیشتر نداره! ساختمانهای دولتی پرچمهای چندصدمتری آویزان کردن و آدمها مطابق معمول مشکی پوشیدن تا خودشون رو غمگین نشون بدن! یکی نیست بپرسه واسه کی و چی؟ زندگی در اکنون را دوست ندارند این مردم و چقدر دیر فهمیدیم که اینان سرسپردگان مرده های موهوم اند!

سفیه!

رفتم درکه، گرم بود و رودخانه اش خشک! سه ماه شاید تا اولین باران پاییزی زمان مانده است و در این مدت طولانی نمی دانم درختان چگونه طاقت خواهند آورد! خدا هم دیگر به دادمان نمی رسد! در مسیر برگشت زندان اوین را دیدم که به ویرانه تبدیلش کرده بودند و ماشینهای سوخته بسیار که در کنار رود چیده بودند! شیشه خانه های اطراف شکسته و ریخته بود و متروک به نظر می آمدند! درافتادن با حریفی که از ما قوی تر و دقیق تر است این پیامدها را هم دارد! کاش سفیهان در همان طویله های زیرزمینی باقی بمانند و کار را به اندک عاقلان باقی مانده بسپارند!

بلند!

انگاري صلح برقرار شده ولي من دلم پر از آشوبه! مي دانم ديگر هيچ وقت اون آدم قبل از جنگ نخواهم شد! حتي طبيعت و درخت و چشمه و سنگ و صخره هم حالم را خوب نمي كند! بدجوري كلافه ام از دست خودم كه همينجا ماندم در تمام اين سالها و هيچ جاي ديگري نرفتم! از ترس اينكه مبادا نامش فرار باشد! كاش كه مي كردم اينكار را كاش! اكنون اما با عمر رفته و تن سوخته ام چه كنم! با ابلهان حاكم كه تمام رويا و آرزوها و لحظه لحظه عمرمان را دود كردند و فرستادند هوا چه كنم! كاش خدايي بود كه شكايت تمام اين نداشته ها و نخواسته ها را پيش او مي بردم اما حيف كه هر روز بيشتر از پيش در دل و جانم ريشه مي دواند پوچ و تهي بودن آن آسماني كه دستانمان را به اميدي به سويش بلند مي كرديم...!

رند!

امروز تاریخ رندی را نشان می دهد تقویم ساخت ما! چهارمین روز از چهارمین ماه در سال چهارم از سده جدید! و من به گواه شناسنامه ام در چنین روزی پا به این دنیا گذاشته ام! اما خوشحال نیستم! به گمانم بزرگترین شرط خوشحالی رضایت است از خود و از جایی که هستی و من در این زمان و مکانی که اکنون هستم این حس را اصلا ندارم...! این را هم می دانم که چیزی تغییر نخواهد کرد ولی چه کنم چیزی بجز این از درونم نمی جوشد!

دشنه!

ترجیع بند تمام ترانه هایی که اکنون میشنوم "وطن" است! از بنان تا افتخاری همه سینه چاک اویند! اما کیست که زاده این خاک باشد و مهرش بر دل و جانش نباشد! من اما غمگین از این غصه ام که چرا مدام و پی در پی بر تن زخمی مام میهن خنجر و دشنه ها فرو می نشانند ابلهان زمانه ام! از تمام آرزوهایم دست شسته ام و جز مرگ رویایی ندارم مرگی که پایان این روزها و این تلخی های بی پایان باشد شاید...

جانب!

روی نیمکتی در پارکی کنار جهان کودک نشسته ام! آسمان تهران غبار گرفته و غمگین است و دل من پر است از آشوب! از بلندگوهای مردم آزاری که همه جا کار گذاشته اند سرودهای حماسی در حال پخش است با صدای بسیار بلند و گوش خراش! کاش یکی بمن بگوید کدامین فتح را اینگونه جشن گرفته اند این وقیحان همیشه حق به جانب!

تهوع!

تا دیروز این برج نوک تیز شیشه ای نمادی از زیبایی و تجمل بود برایم امروز اما شکسته و فرویخته است درست مثل آرامش و آرزوهای کوچک و بزرگ ما مردمان که بزرگترین خصیصه مان معمولی و عادی بودن مان است! مایی که نه در تصمیم گیریها دخالتی داریم نه کسی خود را ملزم می داند نظر بخواهد ازمون! خوردند و زدند و مثل همیشه از فرط پررویی پیروز میدان شدند! من حالم مثل آن مسافری است که با قایقی در میان امواج دریا در شبی تیره گرفتار مانده است و تنها آرزویش رسیدن به خشکی و پا گذاشتن روی زمینی است از این بالا پایین شدن مداوم و تهوع نجاتش دهد فقط همین...

سر!

حکایت امروز و دیروز نیست قصه سرگشتگی و دیوانگی ام! از روزی که بدنیا آمدم این چنین بودم و تا روزی که بمیرم باز هم در همین عالم پریشانی به سر خواهم برد! سرم شکست اما سر از سر زیستن در نیاوردم من!

گلو!

نفسم بند می آید وقتی فکر میکنم هیچ جای دیگری جز اینجا نمی توانم زیست! فقط به جرم اینکه وطنم اینجاست! چرا هیچ کس از من نپرسید دوست دارم در این سرزمین بدنیا بیام و ریشه بگیرم یا نه؟ چرا برای کسی اهمیت نداشت من چه می خواهم و آرزویم چیست! اکنون به کدامین سوی زمین بگیرم افسار اسب سرکش آرزوهایم را! گیرم که رفتم به خانه ای و آبادی هم رسیدم از کجا معلوم که حسرت دوری از خانه ام رهایم کند و بگذارد آب خوش از گلویم پایین رود...!

ریشه!

نه از خانه گریخته ام نه آرام و قرار یافته ام! آروزی مرگ دارم برای رها شدن از دست احمق ترین مردمان روی زمین که کینه های چرکین هزاران ساله را بهانه ای برای تیره و تار کردن روشنای باریک زیستنمان کرده اند! من از خدا از هر آنچه توانش از من بیشتر است دلگیرم! که چرا می بیند و کاری نمی کند اگر هست! چرا ریشه این سفیهان را از بن برنمی کند...!