نفسم بند می آید وقتی فکر میکنم هیچ جای دیگری جز اینجا نمی توانم زیست! فقط به جرم اینکه وطنم اینجاست! چرا هیچ کس از من نپرسید دوست دارم در این سرزمین بدنیا بیام و ریشه بگیرم یا نه؟ چرا برای کسی اهمیت نداشت من چه می خواهم و آرزویم چیست! اکنون به کدامین سوی زمین بگیرم افسار اسب سرکش آرزوهایم را! گیرم که رفتم به خانه ای و آبادی هم رسیدم از کجا معلوم که حسرت دوری از خانه ام رهایم کند و بگذارد آب خوش از گلویم پایین رود...!