قانع!

ديروز يه جايي بودم زني را به غايت پير كه حتي ابروهاش هم سپيد شده بود و پشتش خميده بود، در حال خريد شمش ديدم، برآن بودم كه بدون رنجش از او سوالي بپرسم! به اين مضمون كه شما چرا مادر جان! سوالم را اينگونه با او در ميان گذاشتم: تا به كي بايد به خريد ادامه دهيم؟ او پاسخ داد كه پسرم گفته حتي شده آدامس بخر ولي نقد تو حسابت و زير بالشت نگه ندار! جوابي تقريبا جامع كه هم مرا قانع كرد و هم او را از نيتم آگاه نساخت!

هوا!

وقتی تا ده یازده میگیرم میخوابم! خب طبیعیه که تا دو نیم نصف شب هم بیدار باشم! دارم بگو بخند می بینم و دعا میکنم کاش شب بیداریم به آخر برسه و این زنجیر باطل رو بشکونمش! امروز از مه و بارون ترسیدم و جایی نرفتم. فردا رو نمی دونم هوا تصمیم داره چه نقابی رو صورتش بکشه و من چکاره ام!

من!

یجوریه که اصلا نمی دونی داره میاد یا نه! من اصلا متوجه حضورش نشدم تا دیدم خیسه! بارون تهران رو میگم...!

عدل!

گشتن به دنبال عدالت درون تک تک اتفاقات این دنیا، کشسانی غریبی است که در مغز و نهاد ما کار گذاشته شده! وگرنه که هر جا رو نگاه میکنی نه تنها نشانی از عدل و انصاف نمی بینی بلکه آکنده از ظلم و بیداد است...!

تکه!

باور دارم پولی که با کارو تلاش سخت به دست بیاید، حتما یکی از مهمترین داشته هایت را از تو میگیرد! من دوست داشتم یکی از این خونه باغهای درکه مال من بود، در واقع بهتر است بگویم مال پدرم بود و برادری و خواهری هم نداشتم که به هزار تکه نامساوی تقسیمش کنیم...!

جفت!

در راه برگشت، روی نیکمتی رو به آفتاب عصرگاهی درکه که در سمت غرب کمی مانده پشت کوههای فرحزاد از دیده پنهان شود نشسته ام! هوای پاک تهران، باز هم از دود و آلودگی پر شد به کمک سفیه ترین مدیران! میوه ام را کنار بید و چشمه خوردم یک جفت جوراب کوه خریدم و پرونده امروزم را بستم..‌.

رفت!

چند خانه ویلایی اینجا هست که دوستشان دارم! ساکت و آرام در کنار رودخانه آرمیده اند! تنها مانع قیمتشان است! حیف از این زندگی که در حسرت اعداد و ارقام سوخت و از میان رفت...پیری به غایت فرتوت از یکی از آنها بیرون می آید! سوی چشمش اینقدر کم است که گمان نمیکنم متوجه حضورم شده باشد! از خیر حرف زدن گذشته به راهم ادامه می دهم...

گس!

بی هیچ ساز و برگی تا پناهگاه امداد و نجات بالا میروم و کنار آن بید چند دقیقه ای می نشینم از آب چشمه اش می نوشم و بر میگردم! فقط یک گریپ فروت همراه من است نخورده از خوشی مستم! دوستش دارم خب! آن مزه شیرین با پایان گسش را...

هم!

کاش دندانهایم را تو خورد کنی! آنوقت دیگر موقع خوردن لبانت نگران گاز گرفتنش نیستم! من آرواره هایم مثل کفتار و کوسه قدرتمند است هم حیوان خشکی هم آبی، هردو زورشان را بمن داده اند انگار! خوشبحال تو که سینه ات درد نمیکند و نمیخارد...

شلوغ!

هر بار که درکه می آیم و ار مقابل درب ورودی دانشگاهم می گذرم تمام آن یادها به مغزم هجوم می آورند! اولین حساب بانکی ام را در بانک ملی اینجا باز کردم! وام دانشجویی می ریختند توش ترمی یازده تومن! چقدر عجیب! هنوز هم سرجایش هست شعبه! داخل میدان چند حوض با ابعاد هندسی و نامنظم کار گذاشته اند، آب درونش یخ زده است. با انگشت بازش می کنم! اینجا بی نهایت شلوغتر شده است نسبت به آن سالها که من درس میخواندم...آن روزها را تمنا می کنم با همان حال و هوا! چه بیهوده است آرزوهایمان.‌..

امان!

من فقط زورم به کوه می رسد و‌ بتو‌ که قلب مهربانی داری! سینه ام میخارد شاید چون پشمالو شده است! نه اینکه از اول نبوده باشه، شیو میکردم ولی مدتیه اینکارو نکردم هم دوست دارم هم نه! اینکه صاف و برجسته باشد خوشایند است بویژه الان که با کمک دمبل سفت و سختم کرده ام! هم لمسش با موهای پرپشت و نرم برایم خوشایند است موندم با خارش بی امانش چه کنم!

شاخ!

درون چارديواري محل كارم از اين سرماي خشك و استخوان سوز پناه گرفته ام! در اين هوا كمتر به كوه و طبيعت فكر مي كنم! شايد به اين علت ساده كه درختان برگ و باري ندارند و براي كمي ماندن در كنارشان، به ناچار بايد تن خشك برخي را سوزاند و بدل به هيزم كرد تا بتوان سرماي آنجا را طاقت آورد! طوري نيست يكي دو ماه ديگر همه چيز دوباره از نو زنده خواهد شد و من پر از شوق ديدار! كاش آدم هم هر سال مي مرد و زنده مي شد درست مثل شاخ و برگ درختان...

ابتدا!

گاهی ذهنم پر از فکر و خیال می شود! چنان که از خواب بیدارم میکند! دو ساعت و بیشتر می گذرد و دیگر هم فایده ای ندارد! بگذار یک شب هم اینطور باشد! تی وی میبینم، تکرار همان چیزهایی که دیشب دیده ام! آمدن و رفتن خاصیت ما آدمهاست که نه در تاریخ نه در یاد هیچ چیز و هیچ کس نمی مانیم! ما هستیم تا آنها که سر به تنشان می ارزد حکمرانی کنند و ماندگار شوند! برنده و بازنده ای ندارد این بازی، تنها انتخاب ما باختن بوده از همان ابتدا...!

سیاه!

سوز بدی دارد هوای امروز تهران! نشسته ام تا کوبیده ام آماده شود! می دونم جوجه سالمتر است اما من گوشت را ترجیح میدهم! رستورانی ساده و کوچک در کنار بازاری که تعطیل است! خیل عظیم تظاهر کنندگان، در راه برگشت به خانه هایشان هستند، زنها اغلب چادری، مردها پیشانیهایشان سوخته و سیاه! بعضی هایشان بلندگوی کوچکی دستشان است بعضی دیگر پرچمهایی که خیلی ها دیگر مایه افتخار نمی دانندش...

شاخه!

به قصد کوه از خانه بیرون آمدم! اما سرمای هوا منصرفم کرد و خیابان گردی را ترجیح دادم به آن! البته نصف روزمم در خواب سپری کرده بودم و این یکی هم تردیدم را برای رفتن بیشتر کرد! یکی دو روز دیگر دوباره آخر هفته است و تعطیل و می توانم در آغوش پر مهرش حسرت این نصف روز ها را از یاد ببرم حتما! حوض پارک ساعی یخ زده و برف روی زمین مانده است بی آنکه زور خورشید به او برسد و آبش کند! کاج ها هم روی شاخه هایشان پر است از حجم سفیدی که فعلا جایی برای رفتن ندارند...‌

دوباره!

هوا انگار که روز بعد عید باشه تو تهران! آفتابی گاهی ابری، پارک و خیابون خلوت و سوت و کور همه اهالی در مسافرتی جایی هستن گویا! من در پارک گنجوی نشسته ام تنها همنشینم سگی کوچک و پشمالوست که از همراهی صاحبش که صدایش می کند سرباز زده و کنار نیمکتم با دهانی باز و لبخندی به بزرگی تمام صورتش نشسته نگاهم می کند! آفتاب که تیز می شود صدای قارقار کلاغها از روی درختان به گوش می رسد! هنوز در چاله های کوچک میان سنگفرشها، آب باران دیشب مانده است و من در این خیالم که باران دوباره کی می آید...

مد!

سالهای قبل که پیش بینی و این داستانا مد نشده بود هر روز برف و بارون می اومد! الان چی شده که دو روز قبل هشدار صادر کردن ولی دریغ از یه قطره آب که از آسمون بریزه رو سرمون! داشتم مستند نبرد برای زندگی رو می دیدم که هر بار به شرایط سخت مردم تو کشورهای مختلف میپردازه. ایندفعه در مورد پاراگوئه بود. یه جای سرسبز با جمعیتی اندک که از بس آب و بارون دارن که تمام جاده هاشون گل و شل بود و کل مشکلشون هم دشواری رفت آمد تو همین جاده ها...

ناز!

بیشتر وقت امروزم به بازی کردن با یک پیچ و دانه تسبیحی گذشت که در جیب شلوارم دارم! مردها پر تعداد دور میزهای شطرنج در پارک دانشجو نشسته اند و هر از گاهی پسرهایی با صدا و چهره دخترانه از مقابلم می گذرند! آخر اینجا پاتوق آنهاست! هوا سرد است ولی برف و باران هنوز هم ناز میکند برای باریدن...!

بچینی!

کاش میشد بدون خوردن و آشامیدن و نیاز به دفع این هر دو! یه مدتی رو مثل خرسها حالا نه در خواب زمستانی، که در گشت و گذار بگذرانی! تو کوه و جنگل یا در شهر و خیابان! خیلی آزار دهنده است که سه وعده در روز بخوری و چنان وابسته ش باشی که تقریبا هیچ برنامه ای برای کل زمانت نتونی بچینی!

لعنتی!

کتارت یه آدم دیگه م! این حرف من نیست یکی داره تو آوا ترانه میخونه و اینارو میگه! منم به دلم میشینه! فقط نمی دونم چرا مدت زمان این آدم دیگه شدن و خوشبخت بودن در کنار یکی، خیلی خیلی کمه! اگه بخای قیاسش کنی مثل نسبت تعداد انگشت های یه آدم به تمام اعدادی که میشه شمردش! همینقدر نادر و ناچیز که حتی نمی تونی تو ذهنت بیاری کی بوده و چند لحظه طول کشیده اون حس لعنتی!

جذاب!

چند سالیه تو بازار ملک تهران نمی دونم نقل و انتقالی اصلا صورت میگیره یا نه! من خیلی دیگه سخت گیرتر از قبل شدم و به راحتی از چیزی خوشم نمیاد اگرم بیاد خیلی از اندازه جیبم بیشتره و اون کمبود رو نمی تونم پرش کنم! گاهی وقتا بخودم میگم خواسته ات لاکچری و غیر واقعیه! ولی چه کنم که واقعی ها دیگه جذاب نیستن برام!

وی!

از پنجره خانه نگاهم را به سمت شرق که میگیرم کلاه سفید دماوند را می بینم. اینبار اما مه و کمی دود با هم درآمیخته و مانع اینکار می شوند! در سمت شمال دارآباد و توچال پوشیده از برفی هستند که تازه باریده است. در شهر اما خبری از باران و برف نیست! من روی مبل جوری خوابیده ام که هیچ انسانی نمیخوابد! یک پایم موازی زمین و آن یکی روی لبه تکیه گاهش! حرف وی را بجای دست با پا نوشته ام انگار! یه تغییر بزرگ خوشحال کننده میخوام! اگر برآورده کننده آرزویی از سمت ما رد میشه لطفا این خواسته منو هم در نظر بگیره!

روشن!

بارها دیدمش ولی انگار معتادش شده باشم! تا یک بیدار میمونم تا خوب بد زشت رو از تی وی ببینم دوباره! چقد خوب روایت میکنه ذات پلید بعضی آدمها رو و تفاوت بین مرد و نامرد بودن رو کاملا روشن میکنه برات!

زنده!

خیلی خوشایند تر بود اگر به جای "باور" اسم اون سیستم پدافندی رو نیسان یا خاور میذاشتین و به جای اینکه نقش مترسک سر جالیز رو بازی کنه! کارایی داشت و دست پای دشمنی که قصد نفوذ داره رو قطع میکرد و ما ملت هم یه نفس راحت می کشیدیم که اینهمه از تفاوت سکه و طلا و ...دارین به جیب میزنین یه سود و منفعتی هم داره زنده بودنتون!

تماس!

من اگه زن بودم حتما از خز سگ آبی واسه خودم یه لباس فراهم میکردم! نمی دونم کدوم قسمت از بدنم رو باهاش میپوشوندم و چرا! ولی به طرز عجیبی دوست دارم پوستم باهاش در تماس مداوم باشه!

فرمول!

خیلی وقته لب به سیگار نزدم! با اینکه همیشه یه پاکت تو‌ کوله ام دارم ولی انگار به قول اون مثلی که میگه فراوانی و در دسترس بودن، بی میلی میاره! منم با این ترفند ظریف خوب تونستم میلم بهش رو مهار کنم! کاش برای بقیه خواستنی ها هم میشد این فرمول رو پیاده کرد!

نظرم!

من تو این فکرم که اگه بخام مثلا آرزوی یک یا چند نفر رو برآورده کنم چه کارایی ازم برمیاد؟ و خودم چقدر نیاز دارم به همچین آدمی که البته تو‌ مملکت ما کم پیش میاد انسان خیرخواه رشد و نمو پیدا کنه چون کلا محیط آلوده و سمیه! حالا اگر پیدا شد و من از یه سوپر من، تغییر ماهیت دادم و شدم نیازمند برآورده شدن یکی دوتا آرزو! چی میخام و چه کاری دوست دارم برام بکنه! یکم باید فکر کنم و بعد جواب بدم به نظرم!

کادر!

کمتر از یک ساله که دندونم رو عصب کشی و روکش کردم، دستش بشکنه دکترم که موقع کار حواسش نمیدونم به کجای خودش بوده که همه ریشه هارو نکشیده یا نکشته! و من داره دردم شروع میشه و باید دوباره پروسه زمان بر و ناراحت کننده دندان رو پی بگیرم...از کادر درمان به شدت ناراضی ام، فیس و افاده شون طبق طبق، دقت و لیاقت و انسانیتشون زیر خط فقر!

پست!

خودمم نمی دونم چرا گاهی وقتا لال مونی میگیرم و هیچ مطلبی اینجا نمیذارم! گاهی وقتام انگار تکرر افکار دارم پی در پی دارم پست میذارم...!

بیشتر!

تو همین دو هفته اخیر که افزایش حقوق سال بعد رو اعلام کردن! دولت محترم زحمت کشید و نرخ سکه و طلا و‌ اون اسکناسی که تمام زندگی ما باهاش بالا پایین میشه رو سی و سه درصد برد بالا! یعنی تا اینجای کار بیشتر از ده درصد تو ضرریم ما! به این میگن از هر دست بدی از همون یا از اون یکی پس میگیری! بلکه هم بیشتر از چیزی که دادی گیرت میاد...!