انگاري صلح برقرار شده ولي من دلم پر از آشوبه! مي دانم ديگر هيچ وقت اون آدم قبل از جنگ نخواهم شد! حتي طبيعت و درخت و چشمه و سنگ و صخره هم حالم را خوب نمي كند! بدجوري كلافه ام از دست خودم كه همينجا ماندم در تمام اين سالها و هيچ جاي ديگري نرفتم! از ترس اينكه مبادا نامش فرار باشد! كاش كه مي كردم اينكار را كاش! اكنون اما با عمر رفته و تن سوخته ام چه كنم! با ابلهان حاكم كه تمام رويا و آرزوها و لحظه لحظه عمرمان را دود كردند و فرستادند هوا چه كنم! كاش خدايي بود كه شكايت تمام اين نداشته ها و نخواسته ها را پيش او مي بردم اما حيف كه هر روز بيشتر از پيش در دل و جانم ريشه مي دواند پوچ و تهي بودن آن آسماني كه دستانمان را به اميدي به سويش بلند مي كرديم...!