خوشبخت!
وقتی که بهار بود با تو بودم. آن روزها که برف بود و قطره قطره های برفاب رها روی سبزه و علف و خاک! و سر برآوردن ِ آرام و پر طراوت ِ بوته های ریواس؛ پونه و آویشن و عطری که از نو زندگی می ریخت در جام همه مردگان؛ بهار پر رست و رویش از منزل سبز کوهسار رخت بر بست و خانه به تابستان خشک و سوزان سپرد و من تن به تیغ ِ آفتاب دادم تا که سیاهی های روحم را از این جایگاه مانده در دست افسردگی ها برهاند و اکنون که خزان از راه رسیده است با برگهای فرو افتاده درختان بر روی زمینی که می رود تا که چشم بر هم گذارد و در خوابی عمیق فرو رود و من دوباره در رویشی از گونه ای دیگر تماشاگرم این دفتر رنگارنگ طبیعت را و "چقدر" را چگونه می توانم اندازه و مقیاس بگیرم که خوشبختی اکنونم چقدر است...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان ۱۴۰۱ ساعت 19:47 توسط آقای ar.ja
|