دوباره در آستانه جمعه اي ديگرم و در ذهنم مرور ميكنم كدام كوه كدام صخره گذرگاه من خواهد بود فردا را...تهران بدون اين كوهستان حتما ماوي و مسكن انسانهاي افسرده اي مي شد كه نمي دانستند از كدامين ريسمان بايد بياويزند روزهاي بي حوصله ِ تعطيلشان را...اما اكنون با حضور اين زيبارويان؛ عطش در گامهاي من مي رويد و نگاهم به سوي آنها مي چرخد...از دور از آن ستيغ ِ سفيد قله ها گويي مرا فرياد مي زند يك صدا: "كجايي اي ديوانه ِ ما بيا" و من راه ميفتم با هر قدم كه بالاتر مي روم از درون مي جوشم و مي خروشم...در آن اوجها هماغوشي با تو حتما قطره و ذره اي فرو افتاده از بهشت است در جان من و جاودان مي سازد حضور تو را تا ابد تا آخرين نفس...ديدار بعد از ديدار و اين نگاههاي بيشمار ِ ما هرگز رنگ نمي گيرد از آنگونه مردمان بر چهره هايشان دارند از نوع ِ تكرار...تو تازه مي كني جهانم را؛ تو از هم به لبخند مي گشايي لبانم را و من وقتي با توام از لب و از زبان و از دهان جز آنكه نام زيباي تو جاري شود هيچ نمي خواهم...