تفریح!

تا اینجای کار یه روز خیلی معمولی بر من گذشته و رفته است. نهار جوجه خوردم با فلفل سبز که همشون تقریبا شیرین بودن و یه لیموی از وسط برش خورده که نگهداشتم و بعد از نهار با چایی خوردم و دوغی که هنوز دست بهش نزدم. با اینکه دست کم از نیمه شب تا ساعت هفت یکسره خواب بودم بازم چشمانم در حال بسته شدن است. یاد فیلم آیزوایدشات افتادم دوستش دارم شاید به این دلیل که سالها پیش تن عریان نیکول کیدمن رو اونجا دیدم شاید هم موضوع فیلم باب میلم بود و دوست داشتم منم از تفریحاتی که آنها دارند داشته باشم...

تصور!

تو دنیا جایی مثل تهران نیست فقط شلوغ و کمی گرم است و گرنه چیزی از یک بهشت زمینی کم ندارد! مغازه ها و میدان های معروف بسیار دارد و آدمهایی از هر فکر و باوری که تصور بتوانی بکنی در همه جای شهر در رفت و آمدند. اینجا هیچ وقت حوصله ات سر نمی رود چه اهل طبیعت باشی مثل من چه اهل گشت و گذار در شهر و خیابان...

اصلی!

خیلی وقت بود آزادی را از نزدیک ندیده بودم. گنبد و مناره هم زیرش کار گذاشته اند به مناسبت تجمعات شبانه. شهر شلوغ و پر از زندگی شده است آرزو می کنم آرامشی همیشگی بر کشورمان حاکم شود و از زدوخورد دیگر خبری نباشد هر چند که آرزوهایمان حرف ما را نمی شنوند. امروز اگهی فروش رافور چینی اومد برام ۸۱۰۰ ماشینی که ۲۵۰ تومن بود در عرض چند سال سی برابر شده تازه این محصول کمپانی اصلی هم نیست!

کنار!

نشسته ام در بازار مبل یافت آباد سرای ونوس نه اینکه خریدار مبلم بلکه با دوستی اینجا قرار دارم. کمی جلوتر یه چرخ فالوه فروشی خیابانی هم دیدم اما از فالوده اش نخوردم. امروز نوبت باشگاه بود و بعد از تمرین فقط دوتا زرده خوردم و از خانه زدم بیرون. دو طرف بلوار پر شده از سالنهای بلند نمایشگاهی و از ریخت قدیم خود کاملا خارج شده. علیرغم بی علاقگی ام به بازار در این بخش از تهران کاملا با قاعده و قانون چیده شده پاساژها و مغازه های شیک و مدرن در کنار هم...

آشنا!

بله شاید درستش همینه که اینجا نشسته در آرامش این چند سال انتهایی را سپری کنم و هر روز گور آرزوهایم را نگشوده و حسرتهای بیشتر را روانه میدان نکنم اما چه کنم که دل دیوانه ام از این هوا سخت در رنج است و گویی به جز تحمل هیچ راه نجاتی نیست! کجاست آنکه می گفت خواستن توانستن است! و ما در تمام زندگی با سوختن و ساختن بیشتر از بقیه واژه ها آشنا شدیم کاش از ابتدا می شد که هیچ نخواهیم یا اگر خواستیم راه رسیدن به او را هم بدانیم

پشتیبان!

نمی دونم از چی و‌ کجا باید مطلب بنویسم‌ و اینجا پست کنم! مغزم در آرامشه در جای جدید ولی اون خلائی که همیشه حس میکردم شاید بیشتر احساس میشه اینجا اینکه باید برم به خونه روستایی و از کار و از این نظم و نظام ساختگی فاصله بگیرم. کاش کسی بود هلم میداد به اون سمت یا دستم رو میگرفت و میبرد. گاهی آدم کاری که درستم هست رو نمی تونه به تنهایی انجام بده و نیاز به یه مشوق و پشتیبان داره...

سابقه!

من فاز دوستانی که وبلاگ دارند و تمام روزنه هایش را بسته و به جز نام چیزی ازش باقی نگذاشته اند و آنان که به یکباره گویی باران سیل آسا آمده و همه چیز را با خود برده است را اصلا نمی فهمم! اگر مشکلتان کامنت آدمهای بیمار است که من هم از این مخاطبان ناسزاگو دارم اما با اشاره یک انگشت حذف می کنم و وقعی به یاوه گویی برخی که کاری جز آزار ندارند نمی نهم. روزی یک بار دوش گرفتن کفایت آسایش داشتن را نمی کند و این قضیه در تهران بی سابقه است...امیدوارم آفریدگار طبیعت کمی خنکی و باران ما را مهمان کند...

کاور!

امروز چهارمین روز از دومین ماه تابستان هم سپری شد. نهار همبرگر خوردم ولی نوشابه رو گذاشتم تو کشو موند. قبلش فالوده خورده بودم و قند اضافی رو باید حذف میکردم. تمام وسایلم از کیس و مانیتور و کتابها و سنگهامو به محل کار جدید منتقل کردم. فقط کت و شلواری که داخل اون کاور بود همچنان فراموش شده و مونده.

پیشین!

باشگاه رو شروع کردم وزنم اما همان هفتاددونیم هست بدون هیچ تغییری در این یکی دوماهی که سراغ وزنه و دمبل نرفته ام! از سیستم بدنی ام خوشم میاد از اینکه آدم پرخوری نیستم حتی اگر بهترین ها را روی میز بچینند باز من همان چند قاشق همیشه را می خورم و عقب می کشم بویژه که آن وعده غذایی شام باشه. سیاهی این چند ماه اخیر به گمانم دست از سر روحم داره برمیداره کم کم و میره پی کارش و خدا کند یکی دو گره باقی مونده در کارم به کلی باز بشه و من به شادکامی و خوشبختی پیشین برگردم. گردویی که یک هفته پیش آورده بودم را خوردم تقریبا سفید و سفت شده و حالا که این مدت از روش گذشته رسیده تر شده اند میوه های آن درختان تنومندی که در آن دره زیبا خانه دارند و من چند سالی است بچه هایشان را تابستانها آب میدهم تا روزی مثل خودشان پر ثمر گردند...

بزرگ!

در جای جدید کارم را از امروز شروع کردم با فضای آرام تر و آدمهای بهتر. امیدوارم برای من که از پیچیدگی گریزانم این یک انتخاب یا اتفاق خوبی باشد. رها شدن از لبخندهای ظاهری و افکار ریشه در مرداب تاریکی خفته برخی ها در این جایگاه تازه ای که یافته ام آرزوی بزرگ من است...

کیس!

دیروز بعد از نهار رفتیم تا جنگل سماق ها و برگشتیم. آب رود کوچک به طور کامل در حال ناپدید شدن بود از آب چشمه خوردم. یک دسته بزرگ از عروسان صحرا چیدم‌ و به خانه آوردم. امروز پشت میز جدیدم نشسته ام. کیس و باقی ملزومات را کسی رفته تا با ماشین به اینجا بیاورد و من از این جابجایی خوشحالم.

نوبت!

من به این نتیجه رسیدم که پرتغال فصلش فقط پاییز نیست مثل قبل و یه عده از درختا شایدم یه نژاد خاصی از این میوه اخیرا" تو بهار و تابستون ثمر میدن. الانم اینجا خوردم کاملا تازه بود و سردخانه ای و مونده نبود. هندوانه رو هم چاقو نزدیم و نخوردیم هنوز. خورشت قارچ و گوشت با ته دیگ سیب زمینی و سالاد کاهو و کالباس را برای نهار خوردیم و احساس سنگینی میکنم. اکنون نوبت چایی است و امیدوارم کمی حسم بهتر شود.

صرف!

تو مهمونی نهار جمعه ام اکنون نه خیلی خوشحال نه خیلی غمگین! از اینکه خیابون خلوت و بدون ترافیک بود و تا نیاوران کمتر از نیم ساعت آمدم خوشحالم.‌ هنوز نهار نخوردیم و وقتمان تا الان صرف شربت و میوه شده. راستی تا یادم نرفته اینم اضافه کنم که یه هندونه گرد ده کیلویی گرفتم. اولش رفتم سراغ موز ولی خوشگل و بزرگ نبودن و منصرف شدم.

عاجز!

داره جنوب و مرز شلمچه رو نشون میده برخی با چادر در کوچه و خیابان دیده می شوند و من در شگفتم که چگونه ممکن است در آن گرمای سوزان! زمانی که من برای اولین بار از آبادان و خرمشهر دیدن کردم آخرین روزهای فروردین بود و هوا گرم و سوزان اکنون که میانه تابستان است از توصیف اینگه چگونه می تواند باشد عاجزم من...

مکان!

نمایش داره اسیر خاک رو نشون میده و من هزاربار هم ببینم باز پای او می نشینم! در محله ما چند خانه ویلایی متروک مانده همیشه در معرض نگاه من است که گاهی کارتن خواب ها و دله دزد ها قفل در حیاط را می شکنند و سیم های برقش را به سرقت میبرند امیدوارم به واسطه معجزه ای یا دعای خوانندگانی که دل به ماورا سپرده اند یکی از آنها مال من شود و از زندگی آپارتمانی که مرا یاد شوروی سابق می اندازد رها شده به آنجا نقل مکان کنم...

ستم!

حساب کردم به نرخ روز پنج درصد آنچه به او از بابت کاری نکردن و فقط دیده شدن با چیپسی در دست داده اند می شود دویست و بیست میلیارد تومن و من با این مبلغ حتما" هیچ آرزوی بر زمین مانده ای نخواهم داشت! با نصفش خانه و نصف دیگرش ماشین خواهم خرید و باقی عمر را به سبک اعیانی و لردی سپری خواهم کرد در الهیه تهران. چه عیبی داشت من هم کنت بودم در این زمانه ستمگر که عمرمان را میگیرد بی آنکه چیزی در عوض دستمان دهد.

قرمز!

طالبی و خربزه گرفتم نه از آنها که گرد و خاکی رنگ است بلکه طوسی و بیضی شکل که گاهی بهش جانان هم می گویند! فردا نهار دعوت شدم جایی و به همین راحتی برنامه کوهم از دستم رفت! دوست داشتم رد باران را روی تن خشک تابستان تماشا کنم در کوهستان اما نشد. اتوبوسهای رآهن پارک وی در این ساعت از یک روز نیمه تعطیل تقریبا خالی به سمت بالا روانند و من روی نیمکت پیاده رو نشسته نگاهشان میکنم در کنار خانه کلنگی بسیار بزرگی که شاید مال کسی باشد که پنجاه سال پیش فرار کرده و رفته و یا بلایی سرش آمده، با دیوارهای کوتاه آجری قرمز رنگ و حیاطی که درختان بلندی دارد اما هیچ کس تیمارش نمی کند. میشود مقابل آرزویت بنشینی بی آنکه به او دسترسی داشته باشی! برای فردا دو چیز در ذهنم هست که بگیرم و دست خالی نروم میوه و شیرینی گزینه مناسبی است مناسب تر اما میوه می تواند باشد...هندوانه یا موز بی آنکه با هم نسبتی داشته باشند. درختان تنومند و قدیمی ولیعصر را خشکاندند و جایش چنارهای لاغر و بی شاخ و برگی کاشته اند چند سالی است که مثل کودکان دچار فقر تغذیه هیچ رشدی نمی کنند. اینکه مدام از داشته هایمان بگوییم چیز خوبی نیست در حالی که اکنونمان از همه چیز خالی شده است...نوشته بود دیوید بکام بیشتر از تمام تیم فوتبال انگلیس در جام اخیر درآمد کسب کرده از تبلیغات من هم برای خوشبختی پنج درصد آن را می خواهم...

مشکل!

باور کنید یا نه به اندازه چشم برهم زدنی تمام تن تهران را باران شست در میانه تابستان! آری من از پنجره نگاهش کردم و آسمان بارید اما خوشبختی فقط یک لحظه دوام دارد همیشه و بعد از آن دوباره همه چیز مثل سابق می شود یکنواخت و سخت برای تحمل! تخم مرغ و سیب زمینی آب پز کردم و خوردم و یک خیار و یک پرتغال هم. این دوتای آخر را البته نپختم و فقط خوردم می دانم پرتغال خوردن در این فصل چیز غیر معمول و غریبی است من اما مشکلی با انجام کارهای عجیب ندارم...

نادیده!

درست زیستن در این زمانه بی آبرو بسی دشوار است! یک خانه کاه گلی بی سازوبرگ و تجمل که توان ارضای ذهن ما و بستن دهان مردمان را ندارد و ما مدام در حال اضافه کردن آنچیزی هستیم که هیچ ضرورتی ندارد اما برای اینکه محترم شمرده شویم و برچسب های ناشایست رویمان نگذارند مجبور به انجامش هستیم! ماشین گران قیمت که از هر ده نفر شاید یکی توان خریدش را دارد و اسباب خانه ای که از کارکرد اصلی اش دور شده و فقط برای این است که جایگاه بالاتری را در میان دوست و آشنا نصیب ما کند و همین یک کار چه دشواریهایی که با خود به همراه ندارد. کدامیک از ما حتی اگر تحصیلکرده و اهل مطالعه باشیم حاضریم با پشتی و یخچال ساده زندگی کنیم و حرف و حدیث های دیگران را پیرامون این کارمان نادیده بگیریم...

پاس!

من به شخصه هزار بار هم قانون نسبیت را از اول بخوانم باز هم در عمل درکش نمیکنم و مثل خر در گل می مانم! با مثال و توضیح بیشتر هم درست شدنی نیست! مشکل من با اصل مطلب است که بالخره زمان و مکانی اصلا وجود دارد یا ساخته ذهن ما انسانهاست مثل خیلی چیزهای دیگر. گاهی فکر میکنم اگر چشم ما در دیدن رنگها محدودیت دارد و‌ گوشمان در شنیدن صداها پس چرا گمان میکنیم همه چیز این جهان را می توانیم با عقلمان بسنجیم و درک کنیم! با گفتن این حرف ابدا" قصد ندارم به اذهان خرافه پرداز و تنبل سرزمینم پاس گل بدهم! حرفم این است که آنچه می دانیم تنها شاید بخش کوچک آنچیزی است که وجود دارد و الزاما ما توانایی فهم همه چیز را نداریم چه بخواهیم چه نخواهیم...

مانده!

امروز میخواهم در شهر بگردم اگر گرما بگذارد! مثلا جاهایی بروم‌ که بیشتر از یکسال است گذرم آنجاها نیفتاده اما دوستشان دارم. چسبیده به در ظرف عسل چند مورچه خیلی کوچک هم به محل کارم منتقل شده و مدام در حال چرخیدن روی میزند احتمالا لانه شان را پیدا نمیکنند و محیط اینجا برایشان غریبه است! سنگهای روی پایه مانیتور را جمع کرده توی کشو گذاشتم و آماده رفتنم. هنوز سود جت کارت را واریز نکرده است مفیداپ و اگر رقم مورد انتظارم نباشد شاید جای دیگری منتقل کنم مانده را به ویژه که اخیرا" با اختلال هم‌ مواجه بوده است...

خالی!

تقویم ورق خورد و به یکم مرداد رسید! هوا انگار کمی خنک تر از قبل شده و من برای آمدن به محل کار دنبال سایه دیوارها نگشتم. از راه نرسیده لیوان چای در دست دارم و زیر باد کولر که از جایی در نزدیک سقف به داخل اتاق می ریزد مشغول خوردنم. در تمام عمرم بیشترین آسیب را از سمت آدمها دیده ام اما تا اسم بلا و آزار و اذیت می آید نامش می شود بلایای طبیعی! این طبیعت به جز درمان و امنیت هیچ چیز دیگری با خود ندارد اگر ما انسانها کار به کارش نداشته باشیم. فردا به گمانم وقت رفتن به آن دره و کنار آن جویبار دلخواه است و اگر همتی در دستانم مانده باشد تکمیل آن سد کوچک سنگی تا آب پشتش جمع شود که بدون ریختن خاک و شاید ساقه گیاهان این کار ممکن نیست و از سوراخ سنگها اندک آب رود به پایین روان است و حوض من خالی از آب...