کمتر از یک هفته دیگر قصدم رفتن به آن خانه روستایی است که اخیرا خریده ام و باید آب و برق اش را وصل کنم و کمی رسیدگی کنم تا قابل سکونت بشه و البته گاز هم لوله کشی و درخواست کنتور باید بشه. هنوز حتی خودم به چشم ندیده ام فقط می دانم دو سه تا اتاق سقف چوبی داره و بیشتر از هشتصد متر زمین که حیاطش باشه و انگار یک درخت زرد آلو هم دارد که حتما الان تشنه مانده و نیازمند آبیاری است! استرس و اشتیاق همزمان در دلم می جوشد و نمی دانم وقتی رسیدم آنجا و قفل قدیمی روی در چویی اش را شکستم و رفتم داخل با چه چیزی روبرو خواهم شد! آخر صاحب خانه کلیدش را گم کرده و سالهاست که خالی و متروک مانده است! آنجا شاید جایی باشد که دلخواهم است و دوست دارم روزها و هفته ها توش باشم یا خانه ای که بی هیچ خاطره ای ترکش خواهم کرد!
سی سال از بودن و زیستن در چنین محیطی گذشته است و اکنون جز خاطره ای گنگ و غبارگرفته در ذهنم چیزی نمی یابم! خودم از همه بیشتر از این سناریو خوشم می آید که با چنان شیفتگی مواجه شوم که باقی مانده خدمتم تا بازنشستگی را رها کرده همانجا ماندگار شوم برای همیشه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 22:54 توسط آقای ar.ja
|