رها!

هوا گرم شده اما شکایتی از این بابت ندارم گاهی سرم داغ و سنگین می شود در حد انفجار! می ترسم سکته مغزی کنم و رگهای پشت کله ام بترکه از بس دارم به اموری که گشوده نمیشن و گره کور خوردن فکر میکنم! کاش می تونستم بعضی چیزها را برای همیشه بی خیالش بشم و برم! یه جای دور بدون این آدمهایی که تا الان دیده و شناخته ام! بدون هیچ گذشته ای بی هیچ خاطره ای! این "نمی شود" با من بدجوری احساس خویشاوندی می کند و به گمانم حالا حالاها هم رهایم نخواهد کرد!

شلوغ!

به احتمال قوی امشب حرکت می کنم میرم به سمت خانه روستایی؛ یکی دو روز زودتر دارم میرم که به ترافیک نخورم و چون برای آب و برق باید مراجعه کنم هم باید ادارات باز باشن تا کارم انجام بشه...در ذهنم چیزی به جز غبار و تاریکی نیست خانه ای که هرگز ندیده ام را خریده و بعد از یک ماه دارم میرم برای بازدید! امیدوارم جایی باشه که آرومم کنه و از خیال این دنیای شلوغ و مسخره خارج بشم با بودن در آنجا...

لیمو!

نهار کوبیده خوردم. می دونم زوده واسه این کار، ولی من کردم! بیشتر از بقیه چیزها دوستش دارم. یه فلفل قرمز هم همراش بود با دوغ و سماقی که میدونم سماق نیست! برش لیمو رو فشار میدم می چلونم تو لیوان چایی و گوجه و دوغ رو هنوز میل نکردم! کلا عادتهای عجیب غریب کم ندارم! یکی از مدیرامون فوت کرده و بردن خاکش کردن. دارم عکس همون لحظه رو می بینم و با خودم فکر می کنم هر کدام از ما آدم ها با خودمون چندین گاو و گوسفند و مرغ و باقی حیوانات را به زیر خاک‌ خواهیم برد و اگر خیزش و آفرینش مجدی در کار باشد هر یک از ما یه گله دار بزرگ خواهیم شد به لطف خدا...

پوچ!

آدم وقتی حالش خوب نیست باید بره کوه. استخر، باشگاه و از این جور چیزها استفاده کنه ولی وقتی دل و دماغ نداری چجوری اینکارو بکنی! من این روزها در برزخی کشنده گیر کرده ام! گاهی با خودم فکر میکنم تمام فلسفه زیستنم همین بوده که با آدمهای عوضی سرشاخ بشم! این چجور هدف بوده برای آفرینشم! شاید در زندگی های قبلی ام آدم خیلی ظالم و ستمگری بوده ام و بودن اکنونم در اینجا تاوانی برای پاک کردن تمام آن گناهانی است که از من سابقم سرزده است! بدون هیچ تعارفی در گنگ ترین و پوچ ترین روزهایی نفس میکشم که تا به امروز به خاطر دارم...

خشک!

نشستم کنار بیدی که همنشین همیشه جویباری کوچک است در پایین دست باغ گیلاس! کمی استراحت میکنم و این پست را مینویسم و به سمت خانه راه می افتم. نه در آرامشم و نه غرق در استرس! اندوهی ناتمام از بودن با بعضی آدمها و خاطرات آزار دهنده آنها حتی اینجا در طبیعت هم رهایم نمی کند! گاهی آواز پرنده ای که کوتاه می خواند و منتظر پاسخی می ماند از درختی در همسایگی به گوش می رسد و من روی تشکی از نی های بریده شده و خشک که چند روزی است کسی اینجا پهنشان کرده دراز کشیده ام!

آفتاب!

باشه چرتکه نمیندازم منم و میرم دنبال همون خونه کلنگی روستایی که چجوری روبراهش کنم و کی و چه وقتایی برم روزهامو اونجا بگذرونم در مهمانی آفتاب! باور کنی یا نه به این موضوع فکر کردم که دختری را آنجا به زنی بگیرم و باهم خوش باشیم اما از شانس اندکی دیوانه ام میترسم او هم که زاییده آنجاست، شهر دوست از آب دربیاید و مرا از همان خوشی اندکی که بعد از سالها میخواهد سراغم بیاید محروم کند...

فرصت!

راستی حواستون هست خونه در این چند ماه اخیر پنجاه درصدی گرونتر شده و دقیقا به همین میزان هم سکه و طلا ریخته! من از هر دو دارم و میخاستم این دومی را تبدیل به اولی کنم که وسط راه سردرگم ماندم و اکنون دیگر از تصمیم برگشته ام! اگر دوست داشتید راهنمایی ام‌ کنید اگرم نه، غر بزنید و یا ساکت و آرام رد شوید و بروید...به هر حال فرصت از دست رفته و گذشته است.

جدا!

دقیقا درد همینیه که تو میگی! بارها و بارها با کسانی همراه شده ام ولی دیده ام‌ که طرف هیچ از حرفهای من نمیفهمد یا اینکه از کوه یخ سردتر است و حتی اگر در آغوشش گرفته تا بالای قله ببرم ضربان قلبش یک ضربه هم بیشتر نمی زند! گلها و گیاهان و درختان و آواز پرندگانی که به راحتی و آسانتر از می ناب مستم میکند برای او اتفاقی بی قدر و قیمت است که در همه جای جهان یافت می شود و اگر هم‌ نشود چیزی از زندگی کم نمی کند و اینگونه است که من در آخر ترجیح میدهم تنها باشم تا با همراهانی که نه تنها چیزی به تو نمی دهند بلکه از عشق ات هم جدایت می کنند!

بیان!

اگه همراهم زن باشه، به گمانم ظرافت و زیبایی اش با طبیعت در آمیخته مرا از این دنیای سخت و زمخت به بهشت برین راهنماییم می کند! تو مطمئن نباش که این تنها دلیلم برای همراه نشدن با مردان خدا در این راه سخت باشه ولی قابل بیان ترینشان همین بود که گفتم...

احساس!

در دفعات قبلی کوهنوردی با دو نفر مرد آشنا شدم، یکی هم سن و تاجر دیگری ده سالی بزرگتر و‌ بازنشسته که مجدد برسرکار رفته تا از پس مخارجش برآید! از هر دو شماره گرفته و داده ام اما یکبار هم نه تماسی نه پیامی بینمان رد و بدل نشده است! علت این که هیچ یک را خوشایند همکلامی نمی بینم! من دوست دارم کوهنوردی ورزش نباشه برای همراهم من دوست دارم عاشق کوه باشه! البته مرد بودنشان هم بی تاثیر نیست در این احساس من...

استقلال!

گلدانی که دیگران آبش بدهند را دوست ندارم! شاید از همین یک جمله بتوان فهمید که من دیکتاتورم! هرچه که هستم می خواهم آنچه که مال من است در کنترل خودم باشد همیشه و تمام و‌کمال! نه نصفه نیمه و گاهی وقتها! و اینگونه است که من در شهر و در خیابان و آپارتمانی که با دیگران شریکم هیچ احساس خوشبختی نمیکنم! و این ظلم کمی نیست که تمام عمر بدنبال استقلال و انتخاب باشم و اکنون که به آن رسیده ام نتوانم انتخابش کنم...

پاسخ!

بلاگفا را هم با وی پی ان باید کانکت بشی و به گمان من حتی همین یک ظلم کافیه تا اگر خدایی هست یه خودی نشون بده! البته که در اتفاقات بسیار بزرگتر هم چیزی ندیده ایم از او! ولی این را گفتم که یک برهان بسازم تا مبنایی باشه بر وجود یا عدم وجود یک دلیل در جهان هستی! آن فلاسفه قدیم و جدید به نظرم فقط بافته و رفته اند بدون اینکه به محیط واقعی و زندگی مردمان اطرافشان کاری داشته باشند! آدمهای درمانده که به جز ابزاری در دست حاکمان و زورمندان نیستند و هرچه هم فریاد یا خدا می زنند هیچ یاوری نمی یابند چگونه باید باور کنند که جهان آفریننده و آفریدگاری دارد به غایت مهربان و توانا و عادل و...و این مهر و عطوفت و عدل و توان را کی به کار خواهد گرفت این همیشه غایب! طبیعت تنها درمانی است که من یافته ام برای این پرسشهای بی پاسخ و دردهای بی درمانی که هر روز با آن ها دست به گریبانم...مانده ام اگر نبود چه بر سرم می آمد؟

سم!

امروز هم قصدم رفتن در کنار کوه و طبیعت است و این کارم نه از روی تفریح و انتخاب بلکه اجبار است! من اگر چند روز پشت سر هم در شهر و خانه بمانم و کوه و چشمه را نبینم، سم تمام تنم را پر میکند و به حد مرگ می رساندم! از این رواست که هر چند روز یکبار حتما شده حتی برای ساعتی کوتاه میروم تا باغ وزوا و گیلاس و برمیگردم! کشش جمعیت و شلوغی و سروصدای آدمها را ندارم! دیروز یه کرم سفید بسیار باریک و درازی را داخل برکه کوچک آبی دیدم و ازش عکس گرفتم! امروز میخاهم برای دیدنش بروم و ببینم زنده مانده یا برکه اش خشک شده و مرده است! نه اینکه دوستش داشته باشم، نه! فقط برای کنجکاوی و دیوانه بازی شاید! رنگش کاملا سفید مثل کاغذ بود وقتی با چوب برداشتم و روی سنگی کنار آب گذاشتم چندین حلقه گرد با تنش درست کرد تا شبیه آرم آئوودی یا المپیک شود و من برایم این شکل جالب بود و عکس گرفتم! در ابتدا فکر کردم نخی یا ریشه ای ساقه ای از درخت و علفی در آن حوالی است که در آب افتاده است اما جنبش و حرکتش جای هیچ شکی باقی نگذاشت که موجود زنده است! تمام طول تنش بدون هیچ برجستگی در هیچ جای بدن بود شاید مثل مارها شکم نداشت و غذایی هم نمی خورد! فقط سرش کمی از باقی جاها تیره رنگ تر بود و این تنها تفاوت او با یک تکه نخ بریده شده و افتاده در آب می نمود...!

وحشی!

هماغوشی بدنبالش خواب می آورد ولی بیخوابی نیمه شبان به جز با نوشتن چاره نمی شود! از این روست که من اکنون اینجا کلمات را کنار هم میگذارم تا بدل به پست شود! و انگشتانم از نگهداشتن گوشی درد می گیرد! گاهی گمان میکنم دخترکی ظریفم! گاهی هم مردی وحشی و به غایت بی رحم! کدامشان منم خودم هم درست نمی دانم...

سرک!

دوست دارم پیج اینستا را اینجا بذارم تا تصویر آنچه که می نویسم را ببینید اما از اینکه با اکانتهای ساختگی بیایید و سرکی بکشید و برید سخت در عذابم! باشد که خدای نادیده و نابوده همه ما را هدایت کند...

جسم!

برای بار انم معتقدم که هیچ حقیقتی وجود ندارد و هر آنچه هر کدام از ما آدمها درک و دریافت می کنیم همان حقیقت است! و چقدر تلخ که تمام داشته هایم هر روز بیشتر از پیش رنگ می بازد و از دست می رود! خدایی که رفته و دیگر نیست! بزرگترینش بود و اکنون چیزی که روزی گمان میکردم مثل یک گوهر بی بدیل در خزانه آسمانی اش برای همیشه محفوظ و متجلی است تنها یک بدل بوده و بس! اشک‌ امانم نمی دهد! آدمی با این همه خیال و آرزو حقا که یک جسم و روح برایش کم است! یا باید امیال و خیالش محدود و معدود می شد و یا اینکه لااقل با دو جسم بدنبال گم شده هایش میگشت!

بیرون!

از فکر مقارنه ماه و زهره بیرون آمده و در بستر نرمم آرمیده ام! دنیا و سختی هایش تمامی ندارد! گویا که ما را زنده نگه میدارد تا عذابمان دهد! آری منم مثل شما نمی دانم چند روز یا چند سال از عمر باقی است و به قولی باید آنکاری را که دل می گوید کرد! اما چه کنم که دل اسیری در قفس آرزوها و رویاهاست! بگذار کمی جزئی تر بگویم من هم اعتقادی به خوشبختی در کاخ و فضاهای شیک امروزی ندارم همان حس و حال قدیمی بودن را بیشتر می پسندم! حوضی و باغچه ای و ایوانی با سقف چوبی برای نشستن و تماشای آفتاب آری همین چند چیز برای زندگی کافی است...

کمان!

رفتم کوه، یکی از چشمه هایی که همین هفته قبل سیرابم کرده بود کاملا خشک بود! و دیگری کم رمق و کم جان! گیلاسها رسیده بودند و آلبالوها اما هنوز یک هفته شاید وقت میخواهند. برگشتنی توی مترو دختری که به جز لطافت و زیبایی هیچ نشانه دیگری از دختر بودن در خود نداشت، کف واگن نشست و شروع کردن به نواختن با انگشتان ظریفش! هنگ درام اینقدر خوش صدا من ندیده بودم تا بحال! بالای سرم تو میدان آرژانتین سمت شمال غرب آسمان، کمان زرد زیبایی نمایان بود که کمی آنسوتر پنج پر پرنوری درست در میانی ترین نقطه ایستاده بود! حضرت گوگل میگوید مقارنه اش با زهره بوده امشب! زهره یا مشتری هر کدامشان که باشد هیچ از زیبایی این دو کم نمی کند! کاش من و دوستانم هم در چنین موقعیتی بودیم یکبار هم شده در تمام زندگی...

شک!

از شمردن روزهای تقویم از باز و بسته کردن در اتاقها خسته ام! از دیدن آدمهای اطرافم از موتور و ماشین از شنیدن صدای ژنراتوری که تمرین قطع برق می کند متنفرم! من دیگر توان زیستن در شهر را ندارم از مترو از صندلی های یخ زده اش از آدمهای شیک پوش خیابان از همه دلگیرم! تنهایی را دوست دارم. تنها ماندن و دور از آدمها آنچنان دور که صدای هیچکس را نشنوم! برای رسیدن به این آرزو می دانم همین الان هم دیر شده است ولی هنوز دارم تجزیه و تحلیل میکنم که بمانم یا بروم؟ کدامش بیشتر به نفعم هست کدام به ضررم! این زیستن یکبار در هزاره ها را ببین چگونه به این شکهای بی ارزش میفروشم...

دلخواه!

دارم تمرین میکنم برای گذاشتن و رفتن! برای رها کردن! تمام ما آدمها نمی دانم چرا حاضر به از دست دادن چیزی با میل خودمان نیستیم ولی اگر زور و اجبار در میان باشد تن به این کار می دهیم از کمترین تا بزرگترینش که مرگمان باشد! من اگر چهار سال زودتر کارم را ترک کنم و به آن خانه روستایی نقل مکان کنم در نظر خودم و دیگران بی عقل ترین کار را کرده ام اما اگر در قیاس با بزرگترین تغییر زندگی بخاهم بسنجم، عاقلانه ترین تصمیم ممکن در تمام زندگی همین یک کار است که گفتم! بمن بگو کدام درست است بمانم و این خط امن رو به پایان را آرام و آهسته پیش برم یا اینکه از ریل خارج شده در مسیری بکر و ناصاف اما دلخواه قدم بگذارم...

کوتاه!

گاهی یه دوست با یه نظر دوستانه می تونه حالت رو خوب کنه! از اون دوستایی که من میخام از صبح تا شب باهاش بنشینم و حرف بزنم. مهم نیست از چی و از کجا فقط دوست دارم لبانش را نگاه کنم و لبخندش را آن زمان که میان حرفش می پرم و رشته کلام از دستش می ربابم! چقدر ما آدمها تنهاییم و این روزها چقدر من به این موضوع آگاه تر از پیشم که دستی بی مهر و بیرحم شاید عمدا این جدایی ها را برایمان ساخته است تا که حسرتهایمان تمامی نداشته باشد! اکنون در همین لحظه پشت میز و بر سرکارم هستم اما قصدم راه افتادن و رفتن به باغ گیلاس است! دوست دارم مطابق نوشته هایم رفتار کنم همیشه در کنار طبیعت باشم و‌کوه! می دانم گردوها تشنه شان هست اما این را هم می دانم که اکنون دیگر بزرگ شده اند و قدشان از من بلندتر شده پس شاید فاصله کمی که تا جوی آب کف دره دارند مانع رفع تشنگیشان نتواند باشد! با گفتن اینها به خودم میخاهم مسیر آسانتر و کوتاه تری را تا باغ گیلاس بالا بروم و مشغول آب دادن به نهالهای گردوی داخل دره نکنم خودم را...

غبارگرفته!

کمتر از یک هفته دیگر قصدم رفتن به آن خانه روستایی است که اخیرا خریده ام و باید آب و برق اش را وصل کنم و کمی رسیدگی کنم تا قابل سکونت بشه و البته گاز هم لوله کشی و درخواست کنتور باید بشه. هنوز حتی خودم به چشم ندیده ام فقط می دانم دو سه تا اتاق سقف چوبی داره و بیشتر از هشتصد متر زمین که حیاطش باشه و انگار یک درخت زرد آلو هم دارد که حتما الان تشنه مانده و نیازمند آبیاری است! استرس و اشتیاق همزمان در دلم می جوشد و نمی دانم وقتی رسیدم آنجا و قفل قدیمی روی در چویی اش را شکستم و رفتم داخل با چه چیزی روبرو خواهم شد! آخر صاحب خانه کلیدش را گم کرده و سالهاست که خالی و متروک مانده است! آنجا شاید جایی باشد که دلخواهم است و دوست دارم روزها و هفته ها توش باشم یا خانه ای که بی هیچ خاطره ای ترکش خواهم کرد!

سی سال از بودن و زیستن در چنین محیطی گذشته است و اکنون جز خاطره ای گنگ و غبارگرفته در ذهنم چیزی نمی یابم! خودم از همه بیشتر از این سناریو خوشم می آید که با چنان شیفتگی مواجه شوم که باقی مانده خدمتم تا بازنشستگی را رها کرده همانجا ماندگار شوم برای همیشه...

روشن!

یک خانه در روستا خریدم. همان روستای پدری که کودکی هایم را در خود نگه داشته و تا دم مرگ مرا مشتاق کوه و سنگ و صخره و آفتاب ساخته است! نمی دانم کی در آن خانه خواهم زیست ولی خوب می دانم که با داشتنش گویی آب روی آتش حسرتی ریخته ام که همیشه خدا در دلم روشن بوده است!

هستم هنوز!

هنوز هستم شاید از سخت جانی ام باشد یا اینکه علت دیگری دارد و من نمی دانم! جنگ را جایی نرفتم و در خانه ماندم... کوه را بیشتر از قبل می روم اخیرا" نه به این دلیل که خوشحال تر و خوشبخت از قبل شده ام! تنها به این خاطر که در مرز دیوانگی ام و این آخرین تیر مانده در خشاب...