هوا گرم شده اما شکایتی از این بابت ندارم گاهی سرم داغ و سنگین می شود در حد انفجار! می ترسم سکته مغزی کنم و رگهای پشت کله ام بترکه از بس دارم به اموری که گشوده نمیشن و گره کور خوردن فکر میکنم! کاش می تونستم بعضی چیزها را برای همیشه بی خیالش بشم و برم! یه جای دور بدون این آدمهایی که تا الان دیده و شناخته ام! بدون هیچ گذشته ای بی هیچ خاطره ای! این "نمی شود" با من بدجوری احساس خویشاوندی می کند و به گمانم حالا حالاها هم رهایم نخواهد کرد!