باشه چرتکه نمیندازم منم و میرم دنبال همون خونه کلنگی روستایی که چجوری روبراهش کنم و کی و چه وقتایی برم روزهامو اونجا بگذرونم در مهمانی آفتاب! باور کنی یا نه به این موضوع فکر کردم که دختری را آنجا به زنی بگیرم و باهم خوش باشیم اما از شانس اندکی دیوانه ام میترسم او هم که زاییده آنجاست، شهر دوست از آب دربیاید و مرا از همان خوشی اندکی که بعد از سالها میخواهد سراغم بیاید محروم کند...