از فکر مقارنه ماه و زهره بیرون آمده و در بستر نرمم آرمیده ام! دنیا و سختی هایش تمامی ندارد! گویا که ما را زنده نگه میدارد تا عذابمان دهد! آری منم مثل شما نمی دانم چند روز یا چند سال از عمر باقی است و به قولی باید آنکاری را که دل می گوید کرد! اما چه کنم که دل اسیری در قفس آرزوها و رویاهاست! بگذار کمی جزئی تر بگویم من هم اعتقادی به خوشبختی در کاخ و فضاهای شیک امروزی ندارم همان حس و حال قدیمی بودن را بیشتر می پسندم! حوضی و باغچه ای و ایوانی با سقف چوبی برای نشستن و تماشای آفتاب آری همین چند چیز برای زندگی کافی است...