امروز هم قصدم رفتن در کنار کوه و طبیعت است و این کارم نه از روی تفریح و انتخاب بلکه اجبار است! من اگر چند روز پشت سر هم در شهر و خانه بمانم و کوه و چشمه را نبینم، سم تمام تنم را پر میکند و به حد مرگ می رساندم! از این رواست که هر چند روز یکبار حتما شده حتی برای ساعتی کوتاه میروم تا باغ وزوا و گیلاس و برمیگردم! کشش جمعیت و شلوغی و سروصدای آدمها را ندارم! دیروز یه کرم سفید بسیار باریک و درازی را داخل برکه کوچک آبی دیدم و ازش عکس گرفتم! امروز میخاهم برای دیدنش بروم و ببینم زنده مانده یا برکه اش خشک شده و مرده است! نه اینکه دوستش داشته باشم، نه! فقط برای کنجکاوی و دیوانه بازی شاید! رنگش کاملا سفید مثل کاغذ بود وقتی با چوب برداشتم و روی سنگی کنار آب گذاشتم چندین حلقه گرد با تنش درست کرد تا شبیه آرم آئوودی یا المپیک شود و من برایم این شکل جالب بود و عکس گرفتم! در ابتدا فکر کردم نخی یا ریشه ای ساقه ای از درخت و علفی در آن حوالی است که در آب افتاده است اما جنبش و حرکتش جای هیچ شکی باقی نگذاشت که موجود زنده است! تمام طول تنش بدون هیچ برجستگی در هیچ جای بدن بود شاید مثل مارها شکم نداشت و غذایی هم نمی خورد! فقط سرش کمی از باقی جاها تیره رنگ تر بود و این تنها تفاوت او با یک تکه نخ بریده شده و افتاده در آب می نمود...!