شک!
از شمردن روزهای تقویم از باز و بسته کردن در اتاقها خسته ام! از دیدن آدمهای اطرافم از موتور و ماشین از شنیدن صدای ژنراتوری که تمرین قطع برق می کند متنفرم! من دیگر توان زیستن در شهر را ندارم از مترو از صندلی های یخ زده اش از آدمهای شیک پوش خیابان از همه دلگیرم! تنهایی را دوست دارم. تنها ماندن و دور از آدمها آنچنان دور که صدای هیچکس را نشنوم! برای رسیدن به این آرزو می دانم همین الان هم دیر شده است ولی هنوز دارم تجزیه و تحلیل میکنم که بمانم یا بروم؟ کدامش بیشتر به نفعم هست کدام به ضررم! این زیستن یکبار در هزاره ها را ببین چگونه به این شکهای بی ارزش میفروشم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 12:22 توسط آقای ar.ja
|