خشک!
نشستم کنار بیدی که همنشین همیشه جویباری کوچک است در پایین دست باغ گیلاس! کمی استراحت میکنم و این پست را مینویسم و به سمت خانه راه می افتم. نه در آرامشم و نه غرق در استرس! اندوهی ناتمام از بودن با بعضی آدمها و خاطرات آزار دهنده آنها حتی اینجا در طبیعت هم رهایم نمی کند! گاهی آواز پرنده ای که کوتاه می خواند و منتظر پاسخی می ماند از درختی در همسایگی به گوش می رسد و من روی تشکی از نی های بریده شده و خشک که چند روزی است کسی اینجا پهنشان کرده دراز کشیده ام!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 17:36 توسط آقای ar.ja
|