روشن!
یک خانه در روستا خریدم. همان روستای پدری که کودکی هایم را در خود نگه داشته و تا دم مرگ مرا مشتاق کوه و سنگ و صخره و آفتاب ساخته است! نمی دانم کی در آن خانه خواهم زیست ولی خوب می دانم که با داشتنش گویی آب روی آتش حسرتی ریخته ام که همیشه خدا در دلم روشن بوده است!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 23:14 توسط آقای ar.ja
|