برای بار انم معتقدم که هیچ حقیقتی وجود ندارد و هر آنچه هر کدام از ما آدمها درک و دریافت می کنیم همان حقیقت است! و چقدر تلخ که تمام داشته هایم هر روز بیشتر از پیش رنگ می بازد و از دست می رود! خدایی که رفته و دیگر نیست! بزرگترینش بود و اکنون چیزی که روزی گمان میکردم مثل یک گوهر بی بدیل در خزانه آسمانی اش برای همیشه محفوظ و متجلی است تنها یک بدل بوده و بس! اشک‌ امانم نمی دهد! آدمی با این همه خیال و آرزو حقا که یک جسم و روح برایش کم است! یا باید امیال و خیالش محدود و معدود می شد و یا اینکه لااقل با دو جسم بدنبال گم شده هایش میگشت!