به قول اون ترانه؛ هدفا مشخص ِ ولي همچنان روزهاي پر تشويشي رو دارم از سر مي گذرونم! بعضي وقتا يه سري از مشكلات رو هيچ كاريش نميشه كرد و فقط بايد تحمل كني و زجر بكشي و روز و شبهاتو تو استرس و سردرگمي بگذروني تا يجوري تموم بشه و از مهلكه نجات پيدا كني و اينكه بعد از اون چقدر از تن و توانت باقي مي مونه خدا مي دونه! گاهي با خودم فكر مي كنم اگر اين سختي ها و مشكلات لاينحل تو زندگي ما آدمها يش نياد احتمالا تا هشتصد سال هم زنده مي مونيم و آخرش نمي دونم از چي و چرا بايد بميريم...به وضوح دارم حس مي كنم كه قلبم داره ترك مي خوره و موهام بيشتر از ديروز سفيد شدن؛ داخل اين تونل ِ تاريك با هر قدمي كه كوركال كورمال رو به جلو بر ميدارم؛ سر و دستم به در و ديوار مي خوره و خونين و مالينم ولي راهي جز رفتن نيست اين را هم خوب مي دانم...