بازهم فرصت بازهم زندگی! امروز من در کوهم نه اینکه از صبح و از لحظه ِ دمیدن آفتاب از خانه بیرون آمده باشم. نه! بعد از نهار و کمی مانده به غروب؛ جنون ِ بودن در این بهشت ِ بی جانشین؛ وادارم کرد تا که پای در راه بگذارم و این شد که اکنون در کنار چشمه ای نشسته و در صورت مهربان آب می نگرم و خوب می دانم که از این روزها که باید غنیمتش شمرد کم دارم...