امشب قصد ماندن در كنار درختان را دارم! زير سقف آسماني كه با تن ِ سپيد ستارگاني آمده از دنياهاي دور آذين بندي شده است! گاهي به اندازه اي كه مغزم از كاسه اي كه درونش جاخوش كرده بيرون نپرد به اينكه اين نورهاي سپيد و سوسو زن اكنون ديگر نيستند و هزاره هاست كه مرده و رفته اند فكر مي كنم و به آني در اين انديشه فرو مي روم كه چه چيزهاي ديگري در جهان پيرامون من هست كه مي بينم و اما در واقع نيستند! اين درختان و چشمه ها و اين برگها و علف ها و سنگ و صخره ها هستند يا كه نيستند! دنيا به تمامي هيچ است و هيچ و به جز يك لحظه ِ شيرين كه لبان ِ مشتاق ياري را مي بوسي همه يكسر فاني و از بين رفتني اند...