آفتاب بر ابرها می تابد صورتشان سرخ و طلایی می شود و من یاد تو می افتم در آن شب مهتابی که برای بار اول در آغوشت کشیدم و تو از شرم سرخ و سفید شد گونه ات! عشق که برای همیشه بر خانه ِ ما نمی تابد شاید سهم من از تو همان یک لحظه بود که سالهاست در پس خاطره های مه گرفته گم شده و رفته است...