عشق!
تهران هواش اینجوریه که دقیقا آخرین روز شهریور ورق برمیگرده و از تابستان داغ با روزهای طولانی ش؛ هیچ اثری نمی مونه و فصل خزان کامل و به تمامی از راه میرسه. حالا که فقط چند روز تا رسیدن مهر فرصت هست من بجای اینکه لباس تنم کنم؛ پتو کشیدم روم و روی مبل خوابیدم! البته لرز من بیشتر از اینکه از سرمای هوا باشه از هندونه از وسط قاچ شده و یخچالی هست که بعد از ماهی خوردم! من کلا به طبع خوراکی ها و طب سنتی خیلی توجهی ندارم و هر چیزی که عشقم بکشه میخورم...منتظر باران بودم امروز ولی خبری ازش نشد! مثل وقتی که چشم به راه کسی هستی و هی میری دم پنجره شاید ببینیش ولی آخرش مجبوری پنجره ها رو ببندی و بگیری بخوابی...حتم دارم که میاد امروز نشد هیچ عیبی نداره! شاید همین فردا پس فردا باشه وقتش...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 22:58 توسط آقای ar.ja
|