امن!
همین الان همین چند لحظه ِ پر تردید مانده میان ماندن و رفتن؛ من به خود می گویم که چرا کوه! آسایش خانه و شهر را گذاشته برای چه چیز به دل ِ کوه و بیابان می زنی تو! اما جواب همانی است که شک را در گامهای لرزانم یه یقین بدل می کند و محکم قدم بر میدارم به سمت او که همیشه آرام بخش و امن بوده است آغوشش برایم...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 17:53 توسط آقای ar.ja
|