اینکه گمان کنی زیبایی فقط در دامن سرسبز لار خفته است و بس؛ جای بسی شگفتی است! در هر کجا که ساقه علفی سر از خاک بر آورده و قطره های الماس گونه آب؛ دانه دانه از پی هم روان گشته اند در پای آن رستنی ها؛ آنجا در چشم من لاری دیگر است که هر روز را در نور خورشید لبخند به لب در انتظار رسیدن گامهای من سر می کند و شبانگاهان زیر نگاه آرام ماه و ستاره ها؛ دم فرو بسته؛ در خوابی سحرانگیز تا دمیدن دوباره آفتاب به صبح می رساند. از صخره ها و سنگ ها و درختان؛ از چشمه ها و جوی ها و سبزه زاران؛ تن پر طراوت میکنم من در هر گذرم به کوهساران! و من تا آن دم که چشم فرو خواهم بست؛ همیشه در ستایش زیبایی های دنیای پیرامونم؛ با شیفتگی تمام خواهم نوشت و در آنها خواهم نگریست و من چه می دانم که چیست در انتهای راه در انتظار من؟ زمینی سوخته و سیاه! یا فرجامی بی نتیجه و تباه! و امروز را فقط همین امروز را می خواهم که زیست و جز این هیچ نمی خواهم از خدا و از دنیایم...