عمر دوباره!
سپهر را و چرخ را؛ فلک را و دهر را؛ به هر دیار که می روم از هر بلاد و شهر را؛ به هر کجا که می رسم؛ همیشه چشم به راه نشانه ای از تو بوده ام! اما چه سود که روزها بگذشت و جسم بفرسود و در این جستجوی بی سرانجام؛ جز این که غم فراقم بیافزود هیچ عاید من نشد! و هنوز و همیشه را در پی پرتوی کوچک از نور امیدی می گردم و خواهم گشت که از چشمان آبی تو؛ تا که بر دشت سوخته از حسرت ِ انتظار نگاهم فرو ریزد و من آن دم چگونه می توانم که تاب بیاورم زیستن را! از عطشناکی سراب هایی که در بیابان ِ زندگی دیده و سوخته ام و طاقتی که در آخرین رمق هایش سوسو زنان مرا امیدوار رسیدن بتو نگه داشته است! چشمه آب حیات و من ایستاده در آخرین پله ِ نردبان زندگی! مگر عمر دوباره ام دهد دهر تا که یک روز را کنار تو به سر آورم آنگونه که امید دارم...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱ ساعت 15:57 توسط آقای ar.ja
|