من دیدم‌ با نشستن و منتظر ماندن؛ اون پرنده خوشبختی که گمان می کردم روزی روی شانه ام خواهد نشست و تمام لحظه هایم را غرق در خوشی و لذت خواهد کرد فقط در افسانه ها و قصه ها امکان وقوع دارد و بس! رو همین حساب بلند شدم و تنبلی رو به کناری زده راهی کوه و صحرا شدم؛ معتقدم علیرغم اینکه از مال و ثروت بهره مند یا بی بهره مانده باشی؛ حتما چیزی در این جهان پهناور می توان پیدا کرد که بهانه ِ  ای باشد برای خوشحالی تو! و برای من این گم شده؛ کوه و درخت و سنگ و چشمه و صخره و آب و آبشار بوده و هست! و تک تک ثانیه های سپری شده در کنارشان را عمیقا دوست می دارم...