ریگ!
یه نیروی خدماتی داشتیم که هنوز چهل سالگی رو ندیده؛ با ایست قلبی به دیار دیگر شتافت! نمی شود گفت دیار باقی چون نمیخواهم چیزی را که ندیده و هیچ اطلاعی ازش ندارم رو نامی از روی عادت بگذارم. خانمش چند سال پیش به علت بیماری درگذشته بود و با دخترش زندگی میکرد؛ در ظاهر و آنگونه که من مشاهده می کردم؛ آدم شاد و خوش رویی به نظر می آمد با همان دغدغه هایی که همه ما آدمها داریم؛ یافتن شغلی بهتر از آنچه اکنون دارد؛ و دیگر چیزهایی که بیشترشان مربوط به همین مادیات و پول است تا چیزهای ندیدنی و ناملموس! و اکنون یک برگ کاغذ روی دیوار است که او در سمت بالا و چپش جای گرفته است! به همین سادگی از دنیا و از هر چه در او هست جدا شد و رفت بی آنکه بخواهد! و ما چقدر طاقت داریم تا به این رفتن های هر روزه در پیرامونمان عادت کنیم و همچنان سرجایمان ایستاده باشیم! اگر این ضربه ها؛ به اندازه برخورد یک ریگ به تن کوهی هم باشد وقتی هر روز تکرار و تکرار می شود؛ لاجرم تاب و توانمان را از ما خواهد گرفت و روزی نه چندان دور ما را هم به ریگی بدل خواهد ساخت...