از یاد و خاطر برده ام آرزوهایم را؛ عنان اختیار به دست روزگار سپرده و چون رهگذری در مسیری که نه به پیش است و نه پس؛ گام برمیدارم! رفتن تمام کاری است که من می توانم کرد. رسیدن به مقصد را چندان ارج نمی نهم! در همین راهی که رهسپارم؛ به هر بهانه ِ کوچکی دست می آویزم تا که روز و شبم را کمی رنگ بر تنش ریخته؛ از هم نشینی لحظه های گذران اندک شور و شعفی در دل و جانم بنشانم و جز این چه می توان کرد که یارای زور آزمایی با چرخ ِ غدار از تاب و توان ِ من بیرون است...