تنگ!
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود! از فرط تنهایی و بی حوصلگی شاید عروسکهایی ساخت به نام آدم! تا که از دیدن سردرگمی و رنجشان از غم خود بکاهد و به کار خدایی اش سرگرم باشد! این چنین بود که ساخت و ساخت تا کار زمین و زمان به اینجایی رسید که اکنون هست! برخی سیاه چون ذغال و آن دیگران سپید چون تن ِ شاداب دانه های برف! و چقدر عادل بود چه در آفرینش و چه آن روز که روز حسابش می دانند بیچاره مردمان فرومانده در چمبره روزگار! این است قصه زندگی ما آدمیان به روی زمین و در این دیار که فراخ نامش نهاده اند اما چه تنگ بود از برای رفتن برای ما که گاهی دلمان چون هوای آسمانش گرفته و تیره می شود از غم امروز و دیروزها...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱ ساعت 8:8 توسط آقای ar.ja
|