خاک!
از اینکه بیدار شدم و درخواب و دم صبح با ایست قلبی دفتر هستی ام بسته نشد؛ شاکرم. نمی دانم او که قدردانش باید باشم؛ خداست یا هر نام دیگری که نیروی برتر این جهان برای ماست! شکست اگر دلمان فزون تر از هزاربار؛ چه باک که آن که نکشت مارا قوی ترمان ساخت و دل ِ ما را گویا از سنگ و آهن ساخته بوده اند! از خاک برخاسته دوباره و دوباره بر خاک فروافتادیم و این افتادن ها تا به کی ادامه دارد خدا داند! ضربه ها نواخته شد بر گوش و بر گونه هایمان از دست روزگار و ما همچنان سرخ است صورتمان از گذشت روزها و شبهایمان! در آغوش میهن ماندیم چون توان رفتنمان نبود؛ زندگی کردیم چون از مرگ هراسان بودیم...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱ ساعت 7:52 توسط آقای ar.ja
|