صلح!
روح و جسمم؛ جان و تنم؛ آن نقطه و نطفه آفرینشم؛ حتما که درآمیخته با کوه و سنگ و آب و طبیعت بوده است و من نمی دانستم! با گذشتن از کوچه و خیابان ِ شهر؛ به دامن پر مهر کوهستان که گام می گذارم؛ حس و حال غریبی پیدا می کنم؛ در کنار چک چک ِ چشمه ای کوچک که روزهای گرم و سوزان تابستان آخرین نفسهایش را به گروگان گرفته است؛ می نشینم و من چقدر پر از صلح و آرامش می شوم در جایی که اینچنین با درخت و آب و علف همسایه است. من از تو چیزهایی می خواستم که باور داشتم برایم شادی و خرسندی می آورند اما نمی دانستم تو آنقدر پر لطف و محبتی که کرور کرور فزون تر از خواسته ام را به من خواهی داد و چه بی حساب بخشیدی از دریای مهربانی ات؛ جرعه های نوشین لطف را و سپاس می گویم تو را که بیرون از دسترس افکار ناتوان من ایستاده ای در اوج آسمانها و از تو دیگر هیچ جز لطف تو نخواهم خواست...