بیخیال!
بالخره آلودگی هم رفت بدون حتی یک قطره باران، شاید تقدیرش همین بوده! در مسیر رفتنم به یوسف آباد، گربه ای به پروپام پیچیده و رهام نمیکنه! نمی دونم گشنه است یا نوازش میخاد از من! فعلا سرجام وایسادم و در حال نوشتنم تا اینکه دست به سرش کنم و به راهم ادامه بدم! اما خیلی سرسخته، اصلا قصد بیخیال شدن رو نداره...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ ساعت 16:28 توسط آقای ar.ja
|