بماند!
بدترین تجربه درد را تا بحال، امروز داشتم! چیزی فراتر از آنکه بتوان گفت و نوشت! درحالی که روی زمین دراز کشیده بودم پاهایم را به فرش می کوبیدم تا همین چند دقیقه قبل تا اینکه آن دوتا آمپول و بروفنی که از شدت ناتوانی بلعیدم کمی ساکتش کرد! علت اینکه آن عصب کش ها را می شمردم این بود که من با خودم قرار گذاشته بودم اگر ده بار آن کانال باریک را بسایند و بیرون بیایند دیگر اثری از رد و بدل کردن پیام برای بعدن نخواهد ماند و این خوشحالم می کرد! یک جور وسواس که مثلا اگر به کسی بگویی دوستت دارم و تا تعداد معینی تکرارش کنی شاید ردی از کلام تو در دلش باقی بماند...!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 17:2 توسط آقای ar.ja
|