دیوار!
من که گویی رگ و ریشه ام درون خاک و برگ و در پای درختان؛ شکل گرفته و در همانجا هم هنوز بعد از چهل سال مانده است؛ هر از گاهی که با کوه و صخره و سنگ همنشین می شوم؛ تمام دیوارهای جهانم فرو می ریزد و وسعتی به اندازه تمام دنیا به خود می گیرد؛ عشق را؛ مستی را؛ سرخوشی و پوچی را؛ همزمان و در یک آن؛ با تمام ِ جانم درک و دریافت می کنم و نیازی نمی بینم که فریاد بزنم و دیگران را به این جهان ِ کوچک اما بی مرزم دعوت کنم. اشک می ریزم؛ چشم در نگاه شعله های سرکش آتش می دوزم و سیگاری را شعله در جانش افکنده؛ دودش به درون سلولهای به شعف آمده از این دیدار می فرستم! خاموش؛ خاموش؛ تمام این شگفتی که می بینید؛ اکنون از آن ِ ماست فقط کافی است آرام در جای خود بنشینید و تماشا کنید. مبادا که از شوق و شادی بی حصر از هم بگسلید و دیوارهای تنم را بر سرم آوار کنید...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 22:6 توسط آقای ar.ja
|