پاييز و زمستان فصل سرما و مرگ نيست! قدر و قيمت باران را شناختن؛ ممكن بي حضور تگرگ نيست! از وقتي كه با طبيعت رفيق و همراه شده ام؛ دريافته ام كه اگر ما آدمها؛ سيصدوشصت و پنج روز را به چهار فصل و دوازده ماه متفاوت از هم تقسيم كرده ايم؛ طبيعت در هر روز و شايد اگر با دقت بيشتري بنگريم در هر ساعت؛ سالي اين چنين را از سر مي گذراند. خورشيد با نگاهش تن سپيد پوش عروس ِ زمين را از نظر مي گذراند و ساعتي بعد گويا از هماغوشي آن دو جويبارها؛ در سينه ِ كوه و دشت، نرم و آرام؛ روان مي گردند... خسته از اين تقلاهاي جانكاه؛ شب هنگام؛ خداي كوهستان دوباره رخت سرما را به تن مي كند و باد و طوفان را چون سگهاي نگاهبان ِ گله؛ از زنجيرها رها مي سازد تا كه تمام خوشي هاي روز را از دماغ ِ دشت بيرون بكشند و تازيانه ِ رنج و عذاب را بر سر و صورت سنگهايي كه نوازشهاي گرمابخش آفتاب را پذيرا بوده اند بنوازند و رستاخير صبگاهان با لبخند خورشيد؛ دوباره از راه خواهد آمد و من با حيرت و سرگرداني نظاره گرم كه چگونه ما در تمام ِ طول عمر؛ پاييز و زمستان را؛ فصل مرگ و نيستي نام نهاده ايم و اين زندگي جوشان را در رگ و پوست ِ زمين ِ زير پايمان ناديده گرفته ايم...