فرو ریخته!
گاهی گمان می کنم حصارها و دیوار ها تماما" فروریخته و نابود شده اند. گاهی که تو در خاطرم مهربانانه پا می گذاری؛ من نه این من ِ گرفتار قفس ِ تنم؛ که چون پرنده ای پر گشوده در گندمزاری سرسبز؛ در آغوش گشوده ات؛ چونان شناگری روی گیسوان آبی دریا؛ آزاد و رهایم من. گاهی به همین سادگی باور می کنم که تمام ِ این سالها که ما بینمان دیوار می ساختیم؛ با بوسه ای از لبان ِ تو؛ انگار که ترکی در دیواره ِ سدی عظیم؛ آن استواری و ماندگاری اش را در هم بشکند؛ فرو خواهد ریخت و من با تمام آن سلولهای کوچک و غمگینی که چونان همان سد ِ بزرگ و سهمگین؛ تن ِ سخت و سنگینم را ساخته اند؛ به یکباره در هم خواهم شکست و با تو یکی خواهم شد با تو که چون جویباری کوچک؛ عشق را و مهربانی را؛ پشت دیوارهای سینه ام انباشتی و انباشته کردی و من غصه خوردم و غصه خوردم که چرا؛ جرعه جرعه نوشیدن از عشق را از من دریغ داشتی! ولی من چه می دانستم که تو چون مادری که طفل شیرخواره را در آغوش میگیرد و بهتر از خودش؛ مقیاس و معیارش را می داند؛ زمان و اندازه را حتی برای عشق ورزی هم؛ بهتر از من میدانی و می شناسی...