بن بست!
اينكه بخواهيم در آرامش زندگي كنيم انتخاب خوبيه كه از ابتداي راه؛ هر كدام از ما آدمها دنبال آن بوده و هستيم؛ بماند كه تا چه اندازه به اين هدف رسيده و نزديك شده ايم. كه به گمان من؛ كاملا به مقصد رسيدن در اين مسير مساوي با مرگ است و آرامش كامل گويا قبل از رسيدن به ايستگاه پاياني ممكن نيست! من اما علاوه بر اين تلاش همگاني كه همه مردمان دارند؛ يك كار ديگر هم كرده ام؛ و آن هم اين است كه به دنبال آرامش زمان مرگ و بعد از آن هم هستم و شايد خانه خريدن در يك روستاي كوچك و تنها افتاده در حاشيه غربي تهران بتواند اين خواست و آرزوي واپسين مرا برآورده سازد...آري و همين ديروز بعد از يك هفته جستجوي جدي و هر روزه؛ گم شده اي را يافته و از آن خود كردم. سيصد متر از گوشه اي دنج در انتهاي بن بستي روستايي كه گوشه اي از حياطش درخت خرمالويي دارد كه همه توپك هاي نارنجي رنگش را تقديم صاحب خانه كرده و جز معدودي كه بر سر شاخه هاي بالايي جا مانده است چيزي ندارد و كمي آن طرف تر شاتوت و يا توتي سفيد كه چون ميوه اي روي دستانش نبود براي من هم چندان قابل شناسايي نيست و لاجرم بايد تا تابستان سال بعد صبر كنم براي بازشناختنش از ميان اين دو! و سه اتاق كنار هم چيده شده كه حكايت از سبك زندگي قديم دارد در گوشه اي ديگر كه رو به جنوب و سمت ِ آفتاب؛ پنجره اي گشوده دارد...حالا خيالم راحت است كه رفتنم از اين دنياي بي سروته، براي هيچ كدام از اطرافيانم دردسر ترافيك و شلوغي معمول شهرم را نخواهد داشت و با آمدن براي ديدار آخرينشان با من؛ حتما از ديدن كوچه باغ هاي اطراف خانه ام شادمان خواهند شد و من نيز روزها و شب هاي آن جهاني ام را به ديدار و همنشيني با چنارهاي سربلند خواهم سپرد...