به وقت نیمه شب که خواب تو را نمی برد به دنیای دور از زندگان؛ در این ساعت از بامداد چهارشنبه سی ام آذرماه؛ که بعد از مستی ظهرگاهی؛ هنوز لشگریان پر تعداد فرود آمده از قطره های ناب ِ شراب؛ خرامان و دست افشان در دشت و کوهستان ِ ذهنت حضور دارند؛ چاره جز این نیست که چراغی بر بالای سرم روشن کنم و انگشت ِ خویش در نوشتن این کلمات بر روی صفحه ای که دیگر کاغذی نیست؛ رنجه کنم تا که برای روز و سالی از اینگونه در فردایی که از راه شاید خواهد آمد به یادگار بماند که دیروز و امروز را در این گوشه دنج و آرام ِ جهان؛ من در دریاکنار گذراندم هرچند که کاملا فارغ از هم و غم دنیای پیرامونم نبودم...