موهوم!
کمی قبل تر از این روزها که در ایستگاه میانی عمر ایستاده ام؛ گمان میکردم که زندگی و آنچه نام زیستن برخود دارد؛ چیزی شگفت و کاملا متمایز از اینی هست که اکنون در حال انجامش هستم! اما پیش تر که آمدم دریافتم همین دلخوش بودن به دیدن برگی خوش آب و رنگ که دست سرد پاییز از روی شاخه مادری جدایش کرده؛ یا اینکه کپه ای ابر سپید که صفحه آبی و بی انتهای آسمان را جولانگاه هنر نمایی خود ساخته است؛ تمام ِ سهم ِ من از زیستن است و اگر همین بهانه های کوچک را نادیده بگیرم چه بسا که در انتهای راه با دست و دلی خالی از روی زمینی که عمری در آن زیسته ام به جهانی تاریک و موهوم؛ رخت برخواهم بست...و شاید از همین روست که قدر آب و برگ و درخت و سنگ و صخره و خاک را خوب می دانم و من عابری تنها و بی مقصد در این جهانم که بی هیچ اراده ای آمده و در بی اراده ترین زمان هم از او بیرون خواهم شد و نیازی نیست تا که فلسفه ای بسازم از برای بودنی که از من کلمه ای در موردش نپرسیده اند و اینگونه آرام و بی صدا؛ در این گوشه ِ پر حادثه ِ کیهان؛ روزها را با شب و شبها را با روز؛ به هم دوخته؛ بی آنکه چشمی نگرانم شود؛ از دریچه ای وارد و لختی بعد از پرتگاهی تاریک به سوی نیستی خواهم شتافت و در میان این آمدن و رفتن به دنبال ِ هیچ کسی نمیگردم که دست آویز ِ بودن ِ خویش سازم به جز همین صحنه ها و صفحه های زیبایی که سنگ و درخت و آب و خاک؛ هر لحظه از بودنم را در آفرینشند....