حاشيه!
به گمانم زندگي يك جور بازي مياد؛ يه گردونه اي كه دقيقا خلاف جهت ميل تو كوك شده و هر سمتي كه بخاي بري؛ راهي رو نشونت ميده كه هم جهت با مسير تو نيست! من قصدم اين بود كه توي يه روستاي دنج و بن بست؛ بدون حضور هيچ گردشگر و رهگذري اين چند روز باقي مونده از عمر رو بگذرونم و دفتر پر مهنت زندگي رو براي هميشه ببندم بره پي كارش. اما بعد از خريد اون خونه روستايي ته ِ كوچه ِ بن بست؛ در رفت و آمدم به اون حوالي؛ چندتا از كلنگي هاي پر از عشق رو ديدم و نتونستم؛ چشم روشون ببندم و طاقت بيارم دوري ازشون رو. براي همين هم يه شريك پيدا كردم؛ يكي رو فردا برم معامله كنم و يه دستي به سروگوشش بكشم و بعد از اينكه ترگل ورگل شد يا خودم برش دارم يا اينكه بفروشمش؛ هرچي كه باشه به گمانم زائقه ِ زيستي ِ ساكنين تهران به سمت حاشيه و خلوت نشيني تغيير كرده و اگه اين برداشت من مطابق با واقعيت باشه؛ اين كار ِ من؛ حركت درستي مياد تو اين برهه از زمان كه ملك آهسته و پيوسته اما همراه با ركود در خريد و فروش به سمت بالا داره خيز برميداره...