دیوار به دیوار خانه ات بود خانه ام کاش! بی تاب و بی خواب میشدم هر شب و هر روزم را برای دیدنت ای کاش. غریبه با خود و بی همسایه؛ زیستن را زندگی کردم بی تو و اینگونه بود که دفتر ِ بی مقدار عمر پر از حسرت و سوز و آه؛ به امروز که کار از کار گذشته است رسید و من فهمیدم زندگی آن چیزی نبوده است که من بنام ِ بودن؛ در روزها و شبهای از پی هم آمده زیسته ام...و مال باخته بودن در پایان راه؛ درد جانکاهی است که درمانی جز مرگ ندارد و مرگ را اگر ستایش می کنم نه از برای این است که در جهانی دیگر و در نوبتی بهتر با تو همسفر باشم؛ نه؛ این من ِ دست آویخته به هر ریسمان ِ ناچیزی برای یافتن ِ رد پایی از تو در همین یک بخت ِ سیاه و کبود شده از نواختن ِ آهنگ هستی؛ ناامیدتر و پژمرده تر از آنم که امیدی به جهان ِ دیگرم باشد و من هرگز او را که نام خدایی برخود دارد نخواهم بخشید که کنار هم چیدن ِ گم شده ها را نیاموخته؛ سرنوشتشان را به هم دوخته بود و از اینهمه چیزی جز این حاصل نشد که چشم گشودیم و دیدیم که هر آنچه در خرمن حیات اندوخته بودیم؛ یکسره در آتش حسرت و غم؛ سیاه شده و سوخته بود...!