دیدار!
کدامین پنجره خوشبخت برای دیدن تو؛ رو به خانه ات گشوده می شود! تو که از عشق و عاطفه سرشار کرده ای جان و تنت را و من جام حیات را سرخواهم کشید با اولین پرتویی که از ستاره روشن ِ چشمانت؛ بر این قمر چرخنده در گوشه تاریک کیهان خواهد تابید. جهان و زیستن سالیان سال در آن؛ حتما به اندازه همان یک لحظه نمی ارزد که با تو دیدار می کنم از پس قرنها دوری و غریت و ثانیه ها را به قدر روز و ماه و سال اگر که شمرده ام؛ باز از پا ننشسته و نخسته ام این دل مشتاق و منتظر را...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر ۱۴۰۱ ساعت 17:24 توسط آقای ar.ja
|