شراب!
واژه حتما کم میاد برای بیان حال ِ اون ذره کم وزن و دیوانه ای که درون تن من جا خوش کرده است؛ انگاری سوار بر رعد و برقی از یک سوی جهان به سوی دیگرش می تازد! از روزهای کودکی ام از سایه سار درختان سپیدار و بید به بوسیدن ساقه ِ عریان تاک؛ از لذت ترکاندن دانه های گرد و مراوریدی انگور زیر دندان تا نوشیدن شراب و مزه تلخی در دهان؛ حیف اما که من از این چشمه نوش نمی کنم و چیزی نیست جز یک سراب امشب و این زمان...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 4:48 توسط آقای ar.ja
|