پیچک!
تو؛ عمیق ترین ریشه ها را در میان تمام رستنی های دنیای من داری! در تمام جهان ِ پهناورم از کودکی تا به امروز ریشه دوانده ای؛ شاید که هزار سال نوری را با من؛ در شبها و روزهای بی نورم پیموده و رشد کرده از درونی ترین لایه های تنم تا به نوک موهای سرم؛ چون پیچکی رونده که خانه ای مخروبه را به تصرف خود درآورده است. در و دیوار و تو و بیرونم را با حضور سبز رنگت پر کرده ای. و آجرهای روی دیوار دیگر به کار ساختن و ماندن نمی آیند! آنها سرجایشان ایستاده اند تا که تو پا رو چشمشان گذاری و بالا و بالاتر روی و دیواره های سینه ام؛ آجر به آجر خوشحال از این خرابی اند که با هر گام تو؛ در خود فرو می ریزند و ریز ریز می شوند تا در تن و ساق سرسبز تو دوباره زندگی را از سر بگیرند...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر ۱۴۰۱ ساعت 13:37 توسط آقای ar.ja
|