باد!
اگر اين ساعتها و روزهاي بيهوده انتظار را از زندگي ما آدمها حذف ميكردن چي ميشد! چقدر زمان داشتيم براي اينكه خوشبخت باشيم يا اينكه باز دنبال گمشده اي تازه مي گشتيم؟ من روزهايي هم كه سركارم باز به كوه و صخره و چشمه و درخت فكر مي كنم! من چقدر فكر و ذهنم پر است از اين چيزها! خانه ام گويا يه جاي اشتباهي بنا شده! اصلا از بودن در شهر و ديدن آدمها خوشحال نيستم! زيستن پازل احمفانه اي بيش نيست! چيزي از تو مي گيرد و بحاي اش يك چيز ديگر بتو مي دهد! كلبه اي كوچك در پناه سنگي ستبر! و چشمه اي جاري پاي درختي كهنسال كه سايه افكن ايوان خانه ام باشد...طلوع هر روزه آفتاب كه پرتوهاي گرمش را روي تن پرخواهش برگها، فرو مي ريزد و من محو تماشاي رقصشان در باد...در اين انديشه كه تو از راه مي رسي و خانه ام پر از شعر مي شود! زندگي اگر دلخواه تو نيست نامش كه زندگي نيست...