پناه!
ديشب با صداي بلند بر بام خانه مي كوبيد دانه هاي درشت باران و اين اولين حضور او در تابستان بود كه روزهاي آخرش را در حال گذراندنيم. تهران ساعتش را با طبيعت تنظيم كرده است! به موقع باران و برف مي آيد به وقتش بهار و خزان از راه مي رسد! صبح كه شد خيابان ها آب و جارو شده ِ خدايي بودند! و من از همان ابتداي كار به خيال درختاني كه سه ماه را تشنه مانده اند، در دلم خوشحالي ميكردم! كلاغ ها اما همچنان چرك گرفته و غبارآلودند، حتما وقتي باران مي آمد در جايي پناه گرفته اند...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 8:21 توسط آقای ar.ja
|