به گمانم در چنبره پوچ زمان گیر افتاده ام و راه نجاتی برایم نیست! از آرزوهایی که با شروع تیک تاک هشدار اتمام سال دو صفر در ذهن و جانم جوانه زد دیگر چندان اثری نیست! رویایی برباد رفته...اما از میان آن همه؛ هنوز دوستی با طبیعت را حفظ کرده ام و هفته ای یک روز هم شده؛ تن به دستان مهربان او می سپارم من. از اکنون و این لحظه ام اما باید بگویم که بر واهمه جدا ماندن از جماعت؛ نتوانستم فائق آیم و در کنار مسجدی در خیابان وزرا؛ جوش و خروش سیاه پوشانی را که ادعا دارند از برگزیده ترین بندگان خدایند! و من بی هیچ قضاوتی در آرامش و خلسه ای دلخواه که از کوه نشینی امروزم حاصل آمده؛ به تماشا نشسته ام...